|
خداوندا نمی دانم در این دنیای وانفسا كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم نمیدانم نمی دانم خداوندا. در این وادی كه عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد. كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم نمی دانم خداوندا به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم دگر سیرم خداوندا. دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهم ده. پناهم ده .
خسته ام از این همه نبودن ها ، از این همه بودن های بی معنا . دلگیرم از تمام خواستن ها و نشدن ها . نمیدانم کجایم؟ و بدون داشتن خواسته هایم چگونه باید زندگی کنم ؟ بسان کویری شدم از فرط تشنگی که چیزی جز شن و خارهایی که جراحتشان مغز ادم را می سوزاند نیستم . گاه به دریا می مانم و گاه به همان کویر نزدیکم . وقتی دریاییم طوفانی ام و وقتی کویرم هیچ ارزشی در خود نمیبینم . خدایا !! تو بگو چگونه حس ناب بودن را می توان حس کرد . تو بیا و بگو چطور می شود این زندگی را از کلیشه ها رهاند و جور دیگر بود . قدمی بردار و زبانی بگشا تازندگیم را از رکود . از این کدورت از این سردی نجات بخشی . بار خدایا : این روزها شب می شوند و شبها دوباره با سپیده جایشان را عوض می کنندومن هنوز به فکر نوری از سوی توام . هر چه می خواهم با این کلمات نا چیز بگویمت چه هستی و من چگونه یارای گفتن نه به زبان و چشم و دل من است و نه به این قلم ، هر چه فکر میکنم می گویم شاید نشود شایدمن لایق نیستم ولی ای خوب آن قدرت لایزال و آن بی انتهای رحمت پس به کجا می رود ؟ آه ............ گاهی چقدر نبون ، نیندیشیدن بهتر است .چه کنم که دوست دارم باشم و به تو بیندیشم . لیاقت ندارم که اندکی به تو نزدیک تر باشم و می خواهم نزد تو متفاوت تر از همه باشم و نزدیک تر به تو ، کاش بشود و من به امید آن روز می مانم تا .......
من شکستم تا تو را عاشق کنم بعد من باران فقط اب است و بس هر که بعد از من سراغت را گرفت زشت یا زیبا فقط خواب است و بس من که گفتم این بهار افسردنی است من که گفتم این ژرستو مردنی است من که گفتم ای دل بی بند و بار عشق یعنی رنج یعنی انتظار آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل یک نفر آمد قرارم را گرفت برگ و بارو شاخسارم را گرفت چهار فصل من بهار بود ، حیف باد پاییزی بهارم را گرفت اعتباری داشتم در پیش عشق با نگاهی ، اعتبارم را گرفت عشق یا چیزی شبیه عشق بود آمد و دار و ندارم را گرفت
رنگ از رخسار گندم رفته است
دوستی از یاد مردم رفته است ننگ دیگر بین مردم ننگ نیست آیینه با آیینه یک رنگ نیست
هنوز حرفای نا گفته دارم گوش كن همون بهتر بری مار هم فراموشکن تو ابروی عاشقی رو پاک بردی اما بدون كه تو عاشقی باختی هر کی سوخت و باخت مهم نیست مهم اینه من برندم تو که بریدی و سوختی و باختی اما بدون که تو عاشقی رو باختی
اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست! دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم. دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم! دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
شاید دوباره عاشق شوم اما ................ اما این بار هرگز از احساسم با او سخن نخواهم گفت... این بار هرگز نخواهم گفت که بی او نمی توانم زندگی کنم. هیچ گاه اعتراف نخواهم کرد که شب ها که خواب است، در فکر من بیدار نشسته است. هیچ وقت نخواهم گفت که هر چه بشود، با اویم... دلم برای هیاهوی عاشقی و دویدن های سر قرار تنگ شده است. برای هدیه های گاه و بیگاه، نامه های عاشقانه، پیام های سرشار از محبت و امید و انگیزه هایی که از وجودم فوران می کردند... مرا چه شده است؟ چرا غمگینم؟ چرا نایی برای تلاش کردن در من نمانده است؟ این حق من نبود... دلم می خواهد دوباره به دانشگاه بروم و دانشجویی باشم با همان سن و سال و شور و حال! اما این بار دیگر هرگز به خاطر دیگری، از لحظات خوشم کم نخواهم کرد و هیچ گاه به جز خودم به شخص دیگری فکر نخواهم کرد. فقط خودم... دلم برای کلاس های عمومی و تخصصی و حل تمرین و امتحان تنگ شده... دوست داشتم باز به دوران مدرسه باز می گشتم! اما این بار به جای حرص خوردن های الکی سر درس صبح ها می رفتم با دوستانم بازی می کردم و موسیقی و خطاطی را ادامه می دادم و به خاطر درس همه چیز را تعطیل نمی کردم. دلم برای وسطی بازی کردن و اردو رفتن خیلی تنگ شده.... دلم می خواهد دوباره کودک باشم و برای این که موهای عروسکم بلند نمی شود غصه بخورم... برای این که او بزرگ نمی شود نگران باشم و همیشه برایش سهم شکلات و شیرینی در نظر بگیرم. دلم برای اسباب بازی هایم تنگ شده، برای اجاق گاز قرمزم، ماهیتابه زرد و قابلمه نارنجی.... اگه این بار کودک بشوم دیگر هرگز آرزو نخواهم کرد که خانوم بشوم، هیچ وقت دلم کفش زنانه نمی خواهد، دلم نمی خواهد به جای اسباب بازی با وسایل واقعی آشپزی کنم، دلم نمی خواهد بدون مامان خرید بروم و اصلا دلم نمی خواهد که بزرگ بشوم... دریغ و صدحیف که تمامی این ها رویاهایی بیش نیستند... واقعیت تلخ تر از آن است که با چند لحظه خیال پردازی بتوان آن را فراموش کرد.
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد ! درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند . دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم. دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم . در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نیست ٬ به اتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند . رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . . دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . همه عمر ٬ داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند . تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم. . . آنقدر دلتنگ دوریش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود . . . به او نگاه می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد . به او که لبهایش از اندوه من می لرزند . به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . . به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد. به او که باورش کردم و دل به او باختم به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روی دنیا بازشان نکنم . به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد به او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است. سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ٬ شاید زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند . لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .
ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که .... قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و همدم تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن انار سرخ کوچکی که اولین دیدار به امید خوش یمنی به من دادی ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به صدای لرزانم هم اعتنا نکردی ! راستی سجاده ی عشق کجاست؟! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! خدانگهدار ... خدانگهدار
|
About![]()
با سلام من این وبلاگ رو برا تولد عشق بی ارزشم درست کردم
Home
|