عمري با غم عشقت نشستم


                                      به تو پيوستم واز خود گسستم


وليكن سرنوشتم اين سه حرف بود


                                      تو را ديدم. پرستيدم . شكستم

 

 

بودن


بودن

امروز روزی دیگر است،هر چند کوتاه و هنوز هم زندگی در رگهایم جریان دارد.این بودن را دوست می دارم،هرچند که مدتی است دچار سردرگمی درکوچه پس کوچه هایش هستم. من این نبض نا منظم زندگی را دوست میدارم و این حس لمس رگهای متورم که هر لحظه بودن را فریاد میزند.تحمل روزهای تاریک و شبهای تاریک تر سخت است و بودن در این روزهاسخت تر،اما من باید باشم،به خاطر آرزوهایی که چندی است از من دورتر وبه رویا و خیال نزدیک تر شده اند.باید باشم به خاطر پاسخ به قلبم که برایرهایی از غمها مدام خود را به قفس سینه ام می کوبد،باید باشم به خاطرمردی خسته که مدتهاست از چهره اش در قاب عکس کنج دیوار غم میبارد،چشمانش نور امید ندارند،بغضی پیر و از نفس افتاده در سینه دارد وتنش بوی دل زدگی از زندگی می دهد.در پی جستجویی تازه در انتظار صبح می مانم و هر بار بهانه ی دل خواسته هایی تازه را از زندگی می گیرم اما او در پاسخ فعل صبر را برایم صرف می کند.می خواهم با واژه ها دوست داشتن را هجی کنم و عشق را با بهار نوبر کنم و با هر نفسی که می کشم فریاد بزنم:         

ای زندگی،من آمدم،بودم،هستم و خواهم بود  

از جان من چه میخواهی

بازهم باران باران از جان این دل من چه میخواهی؟

بس است

اینهمه بر تن این جاده نکوب

دلم میترکد وقتی که باید شبهای تنهایی را با صدای باران سر کنم

گفتن از تو برایم سخت است

هرکه بر در کوبید در دل گفتم تویی

وقتی دیدم اینبارهم تو نیستی دلم میگرفت

بغضم میترکید

بعدها گفتم شاید قرار است دیرتر بیایی

با یک قصه ی قشنگتر که قصه ی امدنت افسانه میشود

و برای جوانترها تعریف میکنند که چه رویایی بود عشق ما و آمدن تو

اما همیشه میدانستم که میایی

شک نکردم

من به تو ایمان داشتم

شک و ایمان دو روی یک سکه است

من ایمان را انتخاب کرده بودم...

حال دیگر بس است

گفتم که دیگر نیا

امشب که صدای باران دلم را میسوزاند و بغضم را میترکاند تو نیستی

دیگر نمیخواهمت...

نیا...

صدای در می آید نکند تو باشی...