اينجا با همه بزرگی اش بی تو سرد ميشوداينجا تا دوردستها گم ميشوم چه کسی می آيد؟زمان تيره ايست.زمانه ای که هيچکس همسفرحرفهايم نميشودو کسی تا انتهای سادگيم نمی ماندای شکفته در باغ بی خزان سبزی امدلم بی تو ميگيردهربانی هارا به تو هديه ميدهم که جايت هيچگاه خالی نماند

 

آرزو

كاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گياهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم

كاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم
می گذشتم ز در خانه تو


كاش چون ياد دل انگيز زنی
می خزيدم به دلت پر تشويش
ناگهان چشم ترا می ديدم
خيره بر جلوه زيبائی خويش

كاش در بستر تنهائی تو
پيكرم شمع گنه می افروخت
ريشه زهد تو و حسرت من
زين گنه كاری شيرين می سوخت

كاش از شاخه سرسبز حيات
گل اندوه مرا می چيدی
كاش در شعر من ای مايه عمر
شعله راز مرا می ديدی

اگر تو نباشی

اگر تو نباشی...


اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند

 غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند

اگر تو نباشی ، چه خواب باشم و چه بیدار

حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده

در گوشه خیابانی دراز

خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است

اگر تو نباشی ، چه در کنار پنجره بایستم

چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم

دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم

حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم

به ديدارم بيا هر شب

 
در اين تنهايی تنها و تاريک خدا مانند

 
دلم تنگ است

بيا ای روشنی، ای روشن تر از لبخند

دلم تنگ است..

بيا بنگر، چه غمگين غريبانه

در اين ايوان سر پوشيده و

اين تالاب مالامال

دلی خوش کرده ام با اين پرستوها و ماهی ها

و اين نيلوفر آبی، و اين تالاب مهتابی

شب افتاده است ومن تنها و تاريکم

و در ايوان تالاب من، ديريست در خوابند

پرستوها و ماهی ها و آن نيلوفر آبی

بيا ای مهربان من

بيا ای ياد تنهايی...
 

برای عشقم

تو نيستي كه ببيني ،

چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاريست

چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست.

چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است

 هنوز پنجره باز است.

تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري.

درخت ها و چمن ها و شمعداني ها،

 به آن ترنم شيرين،

به آن تبسم مهر،

 به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند.

تمام گنجشكان ،

 كه در نبودن تو، مرا به باد ملامت گرفته اند؛

تورا به نام صدا مي كنند!

 هنوز نقش تورا از فراز گنبد كاج،

كنار باغچه،

زير درخت ها لب حوض درون آينه پاك آب مي نگرند!

تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است،

 طنين شعر نگاه تو در ترانه من.

تو نيستي كه ببيني چگونه مي گردد،

 نسيم روح تو در باغ بي جوانه ي من.

 چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد،

 به روي لوح سپهر، تورا چنان كه دلم خواسته است،

ساخته ام.

به خواب مي ماند تنها به خواب مي ماند چراغ،

آينه،ديوار، بي تو غمگينند.

تو نيستي كه ببيني

 چگونه با ديوار به مهرباني يك دوست از تو مي گويم.

تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار،

جواب مي شنوم.

تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو،

به روي هر چه درين خانه است،

 غبار سربي اندوه بال گسترده است.

تو نيستي كه ببيني دل رميده ي من،

بجز تو ياد همه چيز را رها كرده است!

غروب هاي غريب،

در اين رواق نياز، پرنده ساكت و غمگين،

ستاره بيمار است.

دو چشم خسته من،

در اين اميد عبث دو شمع سوخته

جان هميشه بيدار است...

تو نيستي كه ببيني!

تو نيستي كه ببيني!

سفر

ساقیا امشب صدایم با صدایت ساز نیست/

 یا که من مست و خرابم یا که سازت ساز نیست/

ساقیا امشب مخالف مینوازد تار تو /

یا که من بسیار مستم یا که تارم تار نیست

عشق من بازم رفتی مسافرت

 

بازم از من دور شدی

 

دلتنگتم

من دختر سر سختیم و تحملم زیاده اما دارم کم میارم

اخه چرا هر روز بیشتر از هم دور می شیم

چرا آخه

ارزو میکنم توی اولین روز سال ۱۳۸۸ خدا کاری کنه که من و تو زودتر به هم برسیم و این فاصله ها تموم شه

مسعودم - عشقم - امید - نفسم - عمرم - هستیم - زندگیم- همه تو هستی

انشا الله مشکلات تو هم حل میشه و فاصله ها تموم میشه

دوستت دارم هوارتا می بوسمت هزار تا