اينجا با همه بزرگی اش بی تو سرد ميشوداينجا تا دوردستها گم ميشوم چه کسی می آيد؟زمان تيره ايست.زمانه ای که هيچکس همسفرحرفهايم نميشودو کسی تا انتهای سادگيم نمی ماندای شکفته در باغ بی خزان سبزی امدلم بی تو ميگيردهربانی هارا به تو هديه ميدهم که جايت هيچگاه خالی نماند
آرزو
كاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گياهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
بسراپای تو لب می سودم
كاش چون نای شبان می خواندم
بنوای دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم
می گذشتم ز در خانه تو
كاش چون ياد دل انگيز زنی
می خزيدم به دلت پر تشويش
ناگهان چشم ترا می ديدم
خيره بر جلوه زيبائی خويش
كاش در بستر تنهائی تو
پيكرم شمع گنه می افروخت
ريشه زهد تو و حسرت من
زين گنه كاری شيرين می سوخت
كاش از شاخه سرسبز حيات
گل اندوه مرا می چيدی
كاش در شعر من ای مايه عمر
شعله راز مرا می ديدی
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 18:58 توسط نرگس
|