باز یکی

 

باز یکی با غصه هاش داره آواز می خونه

وقتی غم تو دل باشه دیگه مردن آسونه

قامتش خم شده از کوله سیاه غم

چی می خواد تو روزگار ؟ جز خدا کی می دونه

کیه این مرد غریب ؟ مثل من پریشونه

می دونه همین  شب و توی دنیا مهمونه

 

به کجا آواره شوم

با این همه دشت دلتنگی به کجا آواره شوم؟ آخر وقتی تونیستی انگارهمه با هم قهرند و پنجره ها به رویم بسته می شوند.  نمی دانی چقدرسخت است ندیدنت نمیدانم چرا هنوز به نبودنت . نداشتنت . و هر گز ندیدنت عادت نکرده ام. با اینکه نیستی چرا هنوز باور نکرده ام که تو را هر گز کنار خودم نخواهم دید . شابد زیادی دلخوشم و شاد هم زیادی به تو ایمان دارم نمیدانم این خریت است یا عشق که از سوی تو روح و جسم مرا عذاب می دهد .

تو میدانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چشمانم سیاهی می رود نفسم به شماره می افتد چقدر روزهای نبودنت دیرمی گذرد  هر روز که می گذرد نبودنت بیشتر از دیروز عذابم می دهد کاش این همه بی وفا نبودی چه سخت است نبودن مهربانی ات هر چند به دروغ نثارم می کردی چه تلخ است لحظه های بی توبودن که من باور کرده بودم تو منی و من تو . امشب بازبیدارم امشب دوباره به عکست خیره شده ام و به تو می گوییم چه کردم آخر باور سخت نبودنت تاوان کدامین گناه من است که خداوند اینگونه مجازاتم میکند  امشب تاصبح نگاه عکست می کنم  توچقدرآرامی و من چه اندازه بی تاب دلم می خواهدهمیشه از این آرامش .آرامش بگیرم نمی دانی دستام برای لمس دستهای مهربانت چقدر بی تابند .

مسعود من . نمیدانم چرا هنوز وقتی میخواهم نامت را بر زبان بیاورم می گویم من . نفس من . عمر من .عشق من . مسعود من . نمیدانم در تو چه بود که من اینگونه گرفتارت شدم خوشحالم که خدا تو را بر سر راه من قرار داد که دیگر هیچ وقت به هیچ مردی اعتماد نکنم و ناراحتم که تو را فرستاد که من در خودم خرد شم

هرگز روز رفتنت را از یاد نخواهم بود ۲ فروردین ۱۳۸۸ بدترین روز سال رفتی که بر گردی آخرین نگاهت را که پر از امید به برگشت بود و لبانت را که می گفت نرگس جان بر می گردم را . من هنوز مات و مبهوت آن کلمات زیبا و آن نگاه معصومت هستم

یه بار دیگر از تو می پرسم مسعود من . عشق من . عمر من .نفس من چرا  مگر من چه کرده بودم

چرا ؟

 

خوابتو دیدم

امروز ظهر خوابتو دیدم با هق هق گریه هام از خواب بیدار شدم

خیلی نامردی

بلند شدم هنوز نماز نخونده بودم  وضو گرفتم و خواستم برم نماز بخونم گفتم نه اول یه زنگ بزنم ببینم کی گوشیتو بر میداره با خط خودم زنگ نزدم چون میدونستم جواب نمیدی یه ایرانسل گذاشتم رو گوشیم و شماره تو رو گرفتم.....۰۹۱۵ گفتی جانم و با گفتن این کلمه جونمو به لب رسوندی گوش دادم تو هم ساکت شدی نمیدونم چرا هیچی نگفتی شاید فهمیده بودی منم

  طپش قلبم بالا و بالاتر رفت بدنم سست شد نوشتم برات خیلی نامردی و رفتم نماز بخونم روی نماز همش به فکر تو بودم نمیدونم به خدا چی گفتم ولی خیلی بد بود پیام دادم و جواب دادی نوع نوشته تو رو میدونم بهت گفتم مسعودم من نفساتو می شناسم تو میگی اشتباه گرفتی خانم دیگه هیچی نگفتی

مسعودم تو یه روزی تمام زندگی من بودی بهت  گفتم بعد تو با هیچ مردی زندگی نخواهم کرد اون روز که اینو گفتم برا این بود که عاشقانه می پرستیدمت اما امروز که اینو میگم و رو حرف خودم موندم به این خاطر میگم که همه شما مردا نامردید فقط اسم مرد رو با خودتون به این طرف و اونطرف می کشید باتمام نامردید دوستت دارم و می دونم یه روزی یه جایی تو رو می بینم و اونجا است که چرا رو می فهمم

چرا تنهام گذاشتی و جرمم چی بود ؟

جز دوست داشتنت ........

 

خسته ام

 

خسته از نامردمم وز مرغ شب تنها ترم

آنقدر تنها که جز غم کس نباشد یاورم

حسرت پرواز دارم قدرت پرواز نه

آن توانایی که دیدی رفت از بال و پرم

شقایق گفت با خنده

نه بیمارم ، نه تبدارم .

اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم ، گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی ، نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی  . یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود ، و صحرا در عطش می سوخت ، تمام غنچه ها تشنه و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت ، ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته ،و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ،ز آنچه زیر لب می گفت. . .شنیدم سخت شیدا بود ،نمی دانم چه بیماری ،به جان دلبرش افتاده بود ، اما . . .طبیبان گفته بودندش :اگر یک شاخه گل آرد ،از آن نوعی که من بودم ،بگیرند ریشه اش را و بسوزانند ،شود مرهم برای دلبرش ؛آندم شفا یابد .چنانچه با خودش می گفت : بسی کوه و بیابان رابسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده ،و یک دم هم نیاسوده . . .که افتاد چشم او ناگه ،به روی من . . .بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من ،به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد ،و به ره افتاد .و او می رفت و من در دست او بودم ،و او هرلحظه سر را ،رو به بالاها ،تشکر از خدا می کرد .پس از چندی . . .هوا چون کوره آتش ، زمین می سوخت ،و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت ،به لب هایی که تاول داشت ،گفت : اما چه باید کرد؟در این صحرا که آبی نیست ،به جانم هیچ تابی نیست .اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من ،برای دلبرم هرگز ،دوایی نیست ،و از این گل که جایی نیست ؛خودش هم تشنه بود اما ،نمی فهمید حالش را چنان می رفت ومن در دست او بودم ،و حالا من تمام هست او بودم .دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟نه حتی آب ، نسیمی در بیابان کو ؟و دیگر داشت در دستش ،تمام جان من می سوخت ،که ناگه . . .روی زانوهای خود خم شد ،دگر از صبر او کم شد ،دلش لبریز ماتم شد ،کمی اندیشه کرد ، آنگه . .مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت ؛نشست و سینه را با سنگ خارایی ،زهم بشکافت ،زهم بشکافت . . .اما ! آه . . .صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد ،زمین و آسمان را پشت و رو می کرد ،و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد .نمی دانی چه می گویم !به جای آب ، خونش رابه من می داد و بر لب های او فریاد :بمان ای گل!که تو تاج سرم هستی ،دوای دلبرم هستی ،بمان ای گل . . .و من ماندم ،نشان عشق و شیدایی ،و با این رنگ و زیبایی ،و نام من شقایق شد ،گل همیشه عاشق شد