حَول حاِلنا الی اَحسَن الحال

حَول حاِلنا الی اَحسَن الحال

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
عیدت مبارک عشق من
با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از
دفتر روزگار ورق خورد، برگ دیگری از درخت زمان بر
زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایت بهاری و
بهارت جاودانه بادنوروز پيامبر مهر است که مرا وامي دارد
تنها به خاطر تو دوست داشتن را ياد بگيرم
بهش گفتم منو چقدر دوست داری؟ گفت: اندازه جوهر خودکارم. گفتم خیلی نامردیه. آخه جوهر خودکارت که یه روز تموم میشه. یه لبخندی زد و گفت: خودکارم اصلا جوهر نداره
**********
دلتنگم از نبودن ِ چشمهایت
نگاه کن ...
با یک مداد ساده دلم را سیاه کن
می دانم که اشتباه بزرگیست ...
اما بیا به خاطر من اشتباه کن
***********.
به هر کس از سر مهر و محبت می کنم جانم فدا
مثل عقرب می زند نیشم نمی دانم چرا؟!!!!!!!!
************.
ماندم به تو اي گلشن زيبا چه نويسم
من مور صغيرم به سليمان چه نويسم
ترسم كه قلم شعله كشد صفحه بسوزد
با اين دل تنگم به عزيزم چه نويسم
**********
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه
****************
سواربردستان سرنوشت برنگاه نوازشگرت سلام کردم وهم آنگاه وداع، آري درغروبي غمباردرپشت کوه خورشيدخون مىنگريست آسمان تاريک بغضي ترکيد
***********
نازنینم!
باز عطر یاد تو،در خاطره ی اتاقم پیچید!
باز مهربانی چشمهایت،
پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!
باز گرمی دستانت،
روحم را تا دورترین،لمس یادها برد!
نازنینم!
به شب و روز قسم!
به تلؤلؤ امواج قسم!
به برگ برگ شاخه های درختان قسم!
به بی قراری بادهای سرگردان قسم!
به آواز قمری های حیاتم قسم!
نـــمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!
نــــمی توانم!
نــمی توانم عطر یاد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!
نازنینم!
ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟
ایـــن همــــه روز راچگونه به تنهایی دوره کنم؟
ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از امیّد، روشن نگه دارم؟
ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم
که کلمه ای حتی،از یاد نرود؟
قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،
با کدام قلم،برایــت بنگارم؟
آخــــر برای تک تک واژه های بی قراریم،
قلمها را طاقتی نیست!
.....
نازنینم!
به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،
دلم گرفته است!
به دیدار ایــــن دل غمگین بیا!
شانه هایــت رابرای ایــــن هــمه بارش،کم دارم!
خدایا!آتش عصیانم امشب سرود روشن بارانم امشب
به دریای غزل بی کیش وبی کاش پر از موجم ،دل طوفانم امشب
خدایا!دفتر ناخوانده ام من به راه یک سفر جامانده ام من
به دشت لاله های پرپر عشق زمستان تا بهاران خوانده ام من
به عشق عاشقانه خسته سوگند به قلب شیشه بشگسته سوگند
به اشک سوگواران جدایی به بغض در گلو بنشسته سوگند
خدایا!طاقت تنهایی ام ده دلی بی کینه ودریایی ان ده
دلی زخمی تر از داغ عزیزان به رنگ لاله صحرایی ام ده
خدایا عمر گل عمر حباب است
اسیر باد یا نقشی در آب است
دراین فرصت مراتاخویش مگذار
مرادر یاب که این دریا سراب است
بنویسم که چقدر دوستت دارم... بنویسم که وقتی نامت را صدا می کنم انگار همه ی فرشته ها هزار بار نامت رو صدا می کنند.... وقتی حتی گاهی به این که تو نباشی می اندیشم و بغض می کنم و حرف نمی زنم و می روم تنها باشم با این فکر.... گفتم میون گلها نرو که گمت می کنم میونشون.... گفتم به چه زبونی بگم عاشقتم؟... گفتم از هر چیزی توی این دنیا بیشتر دوست دارم... گفتم توی هر لحظه ام تورو کم دارم...وقتی دلتنگت می شم هیچ چیز نمی گم و گاهی از لابلای حرف هام بهت می فهمونم که عجیب دلتنگتم... وقتی غمگینی ، عجیب غمگین می شم.. حرف نمی زنم و فقط منتظرم که غم از دل من بره... گفتم همه لحظه هام رو با تو زندگی می کنم... پرسیدم چقدر به من فکر می کنی گفتی همیشه... مدام... هر لحظه.... گفتی "نفسمی... کنارم حست می کنم...."....


ای که تویی همه کسم
بی تو میگیره نفسم
اگر تو رو داشته باشم
به هر چی میخوام می رسم
هنوز یادم نرفته که
آیِنه شعله شعله سوخت
پشت حصار رفتنت
پرنده پرهاشو فروخت
موسیقی مکث و سکوت
رو بال لحظه هام نشست
قطره به قطره آب شدم
ذره به ذره هام شکست
هنوز یادم نرفته که
دستام به دستات نرسید
وقتی به خاک افتادم و
وقتی تو از من می بُرید
من از کجا شروع کنم از لمس تو یا بی کسی
گذشته ها گذشتن و نشد بدادم برسی
عادت نشد ندیدنت
تقویم تو بیراهه کشید
شب از ستاره خالی شد
برکه دیگه ماهو ندید
خاطره های این اتاق
هرگز دوباره بر نگشت
حادثه نه فاجعه بود
هر لحظه ای که میگذشت
بی تو غریبانه نشست
هر سایه ای بر تن در
مثل یه قرن دلتنگی بود
از شبِ رفتن تا سحر
من از کجا شروع کنم از لمس تو یا بی کسی
گذشته ها گذشتن و نشد بدادم برسی
دوره ارزانیست ...
شرف اینجا ارزان ...
تن عریان ارزان ...
آبرو قیمت یک تکه نان ...
و دروغ از همه چیز ارزانتر ...
و چه تخفیفی خوردست ،
قیمت هر انسان!!
تو اینجا نیستی ! تنهای تنها ، با سکوتی سخت درگیرم
و می دانم ، اگر دیگر نیایی ،
در غروبی سرد و غمبار و پر از تردید می میرم !
امید بازگشت تو ، مرا زنده نگه می دارد و آری
تو می آیی !
تو می آیی بهانه من ،
و می دانم دوباره شاخه های خشک احساسم ،
جوانه می زند ،
لبریز از عشق و شکوه زندگی می گردد و با تو ،
تمام لحظه های تلخ پاییز و
زمستان را ،
تمام لحظه های بی تو بودن را ،
تمام خاطرات سرد و بی روح نبودت را ،
شبیه قاصدک ، در دست های باد می اندازد و دیگر ،
به آن فصل پر از دلتنگی و سرما نیندیشد !
تو می آیی بهانه من ،
تو می آیی ،
و شوق دیدنت ، این شاخه های خشک را زنده نگه می دارد و
تنها به شوق تو ،
سکوت ژرف و سرد مرگ را بدرود می گوید !
ای ستاره آسمان شبهای تیره و تار من با این فاصله ای که بین من و تو می باشد .
چگونه بوسیدن آن چهره درخشانت میسر است ؟
ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من با این فاصله ای که بین من و تو می باشد
چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونت میسر است؟
ای آسمان آبی من ، بین من و تو فاصله ای است پس چگونه دستم را
بر روی گونه نازنینت بکشم و تو را نوازش کنم ؟
آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آیم تا بر چهره ات بوسه زنم .
آری ای مهتاب من پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بیایم و آن اشکهای
پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم .
و ای آسمان آبی ام ، خورشید می شوم تا در دل آبی و پر از عشقت
برای همیشه بنشینم و شب را با آن وسعت آبی ات آشتی می دهم تا
همیشه آبی بمانی .
دلم به درد آمده از این فاصله و دلم به درد آمده از این انتظار و دوری بین ما
ای ستاره درخشانم ، شبها با دیدن تو آرام می شوم !
ای آسمان ، روزها که دل آبیت را میبینم عاشق تر از همیشه می شوم
چگونه میتوانم دستانت را در دست بگیرم وقتی بین ما این همه فاصله است ؟
انتظار میکشم تا شاید خداوند بالهایی را به من هدیه دهد که با این
بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست
بگیرم .
کاش تو ای آسمان من ، دل آبیت ابری شود و از گونه هایت اشک
بریزد تا شاید قطره ای از اشکهایت بر گونه های من بریزد تا احساس
آرامش و عاشقی کنم .
کاش تو ای ستاره من ، فرشته ای بیاید و تو را در سبد بگذارد و آن
سبد پر از عشق و محبت را به من هدیه دهد.
کاش ای خورشید من ، کاش غروب عاشقی زودتر فرارسد تا زمانی
که در پشت کوهها می روی و به زمین نزدیک می شوی احساس
نزدیکی با تو داشته باشم .
ای خورشید من، غروب ها را خیلی دوست دارم چون تو بیشتر از همه
لحظه ها به من نزدیکتری و می توانم چهره ات را از نزدیک ببینم ،
سپیده آسمان را نیز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوهها بیرون
می آیی و سلامی عاشقانه به من می کنی .
ای خورشید من ، از ظهر های تابستان نفرت دارم چون در آن زمان در بلند ترین نقطه
آسمان می درخشی انتظار آن را می کشم که شاید پرنده یاستاره یا خورشید شوم ،
ویا شاید هدیه ای به من برسد که تو را بیشتر از همیشه در کنار خود احساس کنم و ببینم .
اینک که اینها همه یک رویا و یک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام ...
من خودم را به آتش می کشم.
تا باد عاشقی آن دود غلیظ مرا که از سوختنم به سویت بلند می شود به سوی تو بیاورد
تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است
در دلت بنشیند و بعد از این دنیا وداع بگویم .
آری من برای رسیدن به تو جان خواهم داد...!
آری ، یكی را دوست میدارم .
آن را احساس كردم در قلبم …
او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…
یكی را دوست میدارم …
آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساست پاك قلبم میباشم…
یكی را دوست میدارم ، همان فرشته ای كه در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با خود به دشت دوستی ها برد…
او همان فرشته ای است كه با بالین سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا كرد…
یكی را دوست میدارم ، همان كسی كه هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم زمزمه میكرد و مرا به خواب عاشقی می برد …
یكی را دوست میدارم ، همان كسی كه مرا آرام كرد و معنی دوستی را به من آموخت…
اینك كه من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …
او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یك آسمان است كه همیشه بالای سرم می باشد…
آسمانی كه زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…
آری تو برایم مانند همان آسمانی…
یكی را دوست میدارم ، او دیگر یكی نیست او برایم یك دنیا عشق است…
پس بمان ای كسی كه تو را دوست میدارم ، بمان و تسلیم احساسات پاك من باش…
می خواهم تو را شكنجه دهم ، شكنجه عشق و محبت خودم !!!!
آنقدر تو را شكنجه می دهم تا تمام وجود من شوی ،
چون كه تو را دوست دارم…
ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ،
ای ستاره درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من و در پایان
ای همدم زندگی من ، با من باش چون كه تو را دوست میدارم ، آری ، تو را
دوست میدارم… فقط تو را…!
دوستت دارم عزیز راه دورم
چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم وغصه اش قد یه دنیا می شه
می ره یک گوشه پنهون می شینه
اونجا رو مثل یه زندون می بینه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه
غم می آد یواش یواش خونه دل در می زنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغ ابرارو چوب می زنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت می کنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

عشق را با مردم بی دردسر خواهم گذاشت
سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت
بی پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت
در کبود لانه مشتی بال و پر خواهم گذاشت
در به در دنبال یک جو تشنگی خواهم دوید
چشمه را با تشنگان در به در خواهم گذاشت
تا نگویند این جوان بی رد پایی کوچ کرد
دفتری شعرومزاری شعله ور خواهم گذاشت
بی صدا در کلبه متروک جان خواهم سپرد
مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت

رو میكنم به آینه رو به خودم داد میزنم
ببین چقدر حقیـــر شده اوج بلند بودنم
رو میكنم به آینه من جای آینه میشكنم
رو به خودم داد میزنم این آینهست یا كه منم
من و ما كم شدهایم خسته از هم شدهایم
بنده خاك، خاك ناپاك ، خالی از معنای آدم شدهایم
دنیا همون بوده و هست حقارت ما و منه
وگرنه پیش كائنات زمین مثل یه ارزنه
زمین بزرگ و باز نیست دنیای رمز و راز نیست
به هر طرف رو میكنم راه رهایی باز نیست
دنیا كوچیكتر از اونه كه ما تصور میكنیم
فقط با یك عكس بزرگ چشمهامون رو پر میكنیم
به روز ما چی اومده من و تو خیلی كم شدیم
پاییز چقدر سنگینی داشت كه مثل ساقه خم شدیم
رو میكنم به آینه من جای آینه میشكنم
رو به خودم داد میزنم این آینه است یا كه منم
رو میكنم به آینــــــــه
در راه رسیدن به تو گیرم كه بمیرم
اصلا به تو افتاده مسیرم كه بمیرم
یا چشم بپوش از من و از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم كه بمیرم
وقتی میشی نیاز من
اگه نباشی پیش من
اشكای چشمامو ببین
كه میریزه به پای تو
بازم كه بی قرارمو
دلواپس نگاه تو
تموم هستی منی
بمون همیشه پیش من
اگر شدم عاشق تو
نزار كه بی تاب بمونم
لالایی شبام تویی
نزار كه من خواب بمونم
دارم برات شعر می خونم
شاید به یادم بمونی
فقط یه چیز ازت می خوام
همیشه عاشق بمونی
دوست دارم خیلی كمه
اما جز این چیزی نبود
واژه ها رو ولش كنیم
عشقمو از چشام بخون
یادم باشد حرفی نزنم که دلی بلرزد ، خطی ننویسم که آزار دهد کسی را، یادم باشد جواب کینه را با کمتر از مهر ، دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم ، یادم باشد باید در برابرفریادها سکوت کنم وبرای سیاهی ها نور بپاشم ، یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم ، از آسمان درس پاک زیستن، یادم باشد سنگ خیلی تنهاست باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکنه
لحظه به دنیای رویاهایم سرك نمی كشی؟تو در كدامین سرزمین
خانه كرده ای كه فریاد بلند درد هایم را نمی شنوی؟ای
خسته از تكرار، تنها دلخوشی ام تكرار لحظه های است كه
در این سراب سوخته با خیالش زنده ماندم