حلالم کن اگر دوری .اگر دورم.

اگر با گریه میخندم حلالم کن که مجبورم .نگو عادت کنم بی تو که میدونی نمیتونم

که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم

 

بچه ها ببخشیداگه دیر دیر میام ولی میام همتونو دوست دارم دوست جونی های خودم


...


آری، من اینجایم،همیشه،آنقدر که انگار هرگز نرفته باشم...با تو ام!با تو سخن ها می گویم، 

و تو ...

نمی شنوی!؟ نه پیامی، نه کلامی... نه سلامی حتی؟

چرا گاهی انتظار داری او که نزدیک است-یا بوده است بداند بر تو چه می گذرد...
نمی داند!
نمی شود!
نمی خواهد!

امشب
برای درک دردی که در قلبم است، نا کافیست حواس پنج گانه ی همه ی بشریت،
مگر ...
تمام احساس تو !

بیشتر مردم خودخواه و خودپرستند، تو اما آنها را ببخش.
اگر صمیمی و مهربان باشی، تو را به انگیزه های دیگر متهم می کنند، تو اما صمیمی و مهربان بمان
.
اگر شریف و صادق باشی فریبت می دهند، تو اما هنوز هم شریف و صادق بمان
.
آنچه سالها ساخته ای را یکشبه ویران می کنند، تو اما باز هم بیافرین و بساز
.
هر چه امروز خوبی کنی، فردا فراموش می کنند، تو اما همواره خوبی کن
.
اگر بهترین پاره های جانت را به جهان ببخشی، هرگز کافی نیفتد، تو اما بهترین پاره های جانت را ببخش
...

اینم یه داستان دیگه

حکايت است که پادشاهي از وزيرخدا پرستش پرسيد :
       
بگو خداوندي که تو مي پرستي چه مي خورد، چه مي پوشد ، و چه کار مي کند و اگر تا فردا جوابم نگويي عزل مي گردي!!!

وزير سر در گريبان به خانه رفت ...
 
وي را غلامي بود که وقتي او را در اين حال ديد پرسيد که او را چه شده؟

و او حکايت بازگو کرد.

غلام خنديد و گفت : اي وزير عزيز اين سوال که جوابي آسان دارد.
 
وزيز با تعجب گفت : يعني تو آن ميداني؟ پس برايم بازگو ؛ اول آنکه خدا چه ميخورد؟

 - غم بندگانش را، که ميفرمايد من شما را براي بهشت و قرب خود آفريدم. چرا دوزخ را برميگزينيد؟

 -  آفرين غلام دانا.
 
 - خدا چه ميپوشد؟

 - رازها و گناه هاي بندگانش را

 - مرحبا اي غلام

 وزير که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد
 
ولي باز در سوال سوم درماند، رخصتي گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومين را پرسيد.

 غلام گفت : براي سومين پاسخ بايد کاري کني.
 
- چه کاري ؟

- رداي وزارت را بر من بپوشاني، و رداي مرا بپوشي و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببري تا پاسخ را باز گويم.
 
وزير که چاره اي ديگر نديد قبول کرد وبا آن حال به دربار حاضر شدند

پادشاه با تعجب از اين حال پرسيد اي وزير اي چه حاليست تو را؟

 و غلام آنگاه پاسخ داد که اين همان کار خداست اي شاه که وزيري را در خلعت غلام و غلامي را در خلعت وزيري حاضر نمايد.

 
پادشاه از درايت غلام خوشنود شد و بسيار پاداشش داد و او را وزير دست راست خود کرد