عکسهایی که دوست دارم

داریوش

داریوش

 

ادامه مطلب رو ببین عالیه

 

 

ادامه نوشته

دوستت دارم مسعودم

دوستت دارم

سکوت بلندترین فریاد است

چشم به راهتم کی بر می گردی

مال منی

فاصله 

همین یک واژه

مرز میان من و توست  

پنج حرف است این واژه نحس 

ومن چنان دلتنگم 

که گویی 

پنج فرسخ را ه است

مرز میان من و تو

 

هنوز کنارم بودی و من دلتنگت بودم

مسعود من

عزیزمی

 

امشب هم برای تو خواهم نوشت

شبی در سکوت تنهایی خودم

شبی پر از ستاره های عاشق

شبی با نور قرص ماه

می نویسم از تو برای تو

چون دل بهانه را در خود می بیند

چون دستانم گرمی دستانت را می خواهد

چون چشمانم دیدن نوری را می خواهد که فقط در

 چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد

بد شانس ترینم

خدایا

سلام  میخوام خاطرات این سفر رو هم بنویسم هر چند کوتاه بود هر چند نتونستم باهاش زیاد بمونم روز چهارشنبه راهی شدیم به طرف شیراز برا دیدنش دلم می لرزیدداشتم برا دیدنش سکته میکردم اخه قرار بود بعد ۶ ماه دوباره ببینمش راه برام زیاد شده بود و جاده هم لج کرده بود و تموم نمیشد رسیدیم اومد دنبالمون اخ داشتم می میردم هوا سرد بود اما سراپام غرق عرق هیجان بود با گوشی باهاش حرف میزدم اومد دنبالم وایساد نمیدونی داشتم میمردم نمیدونم چطوری بهش سلام کردم و توی ماشین کنارش نشستم وقتی دستمو گرفت چیزی نمونده بود قلبم از حرکت بایسته اما سعی کردم خودمو حفظ کنم و چیزی بروز ندم اما فکر نمیکنم که موفق بوده باشم .

خاله و شوهرشو بردیم توی مهمانپذیر  و من بامسعود رفتم توی چادر شام تهیه کردیم ولی من نتونستم بخورم اخه هنوز هیجان داشتم مسعود هم یه کم خورد میوه خوردیم و رفتیم توی چادر خودمون و دوستاش هم توی چادر خودشون بودند درست مثل زن و شوهر ها با هم بودیم کنار هم دراز کشیدیم و حرف میزدیم تا اینکه بارون گرفت نمیدونم چرا بغض آسمون یه مرتبه شکست . بارون رو سر سری گرفتیم و گفتیم بند میاد اما بند که نیومد هیچ  شدید تر هم شد مسعود شده بود مدیر پروژه و دائم یا سقف چادر رو ایزوگام میکرد(با پلاستیک و بطری نوشابه و هر وسیله دیگه ای )  یا آبها رو از کف چادر خشک میکرد منم مهندس ناظر بودم و می گفتم چکار کنه یه وقتهایی هم من کارگر مسعود می شدم و با دستمال آبها رو خشک میکردم تمام چادر را با دستمال خشک میکردم و میومدم بشینم آب میومد پایین. خلاصه مسعود گفت فایده نداره بریم توی ماشین بخوابیم صندلی های ماشین رو خوابوند و پتو روی صندلی ها پهن کردیم و رفتیم توی ماشین پاهامون توی صندوق عقب بود و سرمون رو صندلی ولی نمی شد تکون خورد اونطوری اگه می موندیم خشک می شدیم تا صبح دوستای مسعود هم روی صندلی های جلو بودندقرار شدکه بریم دنبال یه مهمانپذیری – هتلی – مسافر خونه ای بگردیم ساعت 3 شب رفتیم توی خیابونها و دوست مسعود با چراغ قوه رفته بود دنبال هتل می گشت اونقدر خندیدیم که از چشامون اشک میومد خلاصه اینکه هتل هم گیرمون نیومد و برگشتیم به چادرا .

مسعود گفت شما دو تا پتو به ما بدید و دو تا بالش تا ما بریم توی چادر بخوابیم اونا هم قبول کردند و رفتیم اول پتوی مسعود رو که خیس بود انداختیم بعد یه پتوی دیگه انداختیم و سومی هم یه پتوی خشک بود انداختیم  مسعود گفت بیا دورمون سد بزنیم و سد زدیم و دیگه آب نیومد و نمیدونم کی اما توی بغل مسعود خوابم برد اون شب تا صبح توی بغل هم خوابیدیم و سرما رو حس نکردیم اما پای مسعود درد اومده بود خودش میگفت که پلاتینها رطوبت بهشون رسیده و درد گرفته الهی قربون اون پات برم من که درد گرفته بود . صبح من زودتر بیدار شدم هر وقت پیش مسعود هستم زود از خواب بیدار میشم نمی دونم چرا و نمی زارم مسعود هم بخوابه مسعود بیدار نمی شد وسایل تو چادر رو جمع کردم و لباس پوشیدم و کفشهامو پوشیدم و کنار مسعود نشستم و غر زدم تا اونم بیدار شد احمد بهم زنگ زد که امشب ساعت 8 میاد دنبالم هیچ راهی نبود بجز برگشتن داشتم از غصه می مردم چرا باید به این زودی مسعودو ترک میکردم من که هنوز مسعودو سیر ندیده بودم و باید بر می گشتم ما 24 ساعت هم پیش هم نبودیم توی ماشین نشستم و مسعود رفت صبحانه و چای خورد برا منم آورد ولی چون می خواستم ازش دور شم میل نداشتم و نخوردم اومد پیشم وسایل رو جمع کردیم وخداحافظی کردیم  رفتیم دنبال خاله دستم درد داشت خیلی اذیتم می کرد ولی چون نمی خواستم  مسعود اذیت شه هیچی نگفتم و رفتیم ترمینال بلیط گرفتیم و ساعت  11 باید از عشقم جدا می شدم توی ترمینال چند تا عکس گرفتیم و مسعودو بوسیدم و رفتم توی ماشین مسعود هم همرام اومد تو ماشین نشست تا ماشین راه افتاد پشت شیشه نگاهش کردم توی چشمای هم زل زدیم  با خودم گفتم بخدا عاشقانه مسعود رو دوست دارم چرا خدا نمیخواد با هم باشیم و خوشبخت ماشین راه افتاد و ما از هم جدا شدیم . مسعود راهی شد طرف کیش و من اومدم خونه قرار بود مسعود بیاد پیش من توی شهر ما ولی پدر دوستش فوت شد و برگشتن خونه اینقدر ناراحت شدم که بازم دستم درد گرفت و رگ گردنم خشک شد از ناراحتی تا ساعت 3 توی رختخواب گریه میکردم ولی چه فایده اون دیگه بر گشته بود و منم دوباره تنها شدم خدا میدونه برا اینکه بیاد شهرمون چه نقشه ها کشیده بودم و میخواستم همه جا ببرمش و کل شهرمونو بهش نشون بدم می خواستم کاری کنم که این سفرش بهترین سفری باشه که رفته بود اما خدا بازم با من لج کرد و نخواست مسعود بیاد پیشم ولی بازم شکر که حد اقل چند ساعتی با هم بودیم و خوش گذشت ...  

سفر خوبی بود ای کاش خدا اجازه میداد که مسعود بیاد پیش من و خوشیمون رو کاملتر میکرد .   

شانسم کجا بود

 

بعد سفر

نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم


نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم


خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت


من باشم و آن کسی که من می خواهم

 

******

روی آن شیشه تب دار تو را (( ها )) کردم

رسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

با سر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

****

زندگي را نفسي ارزش غم خوردن نيست 

  و دلم بس تنگ است

 بيخيالي سپر هر درد است

 باز هم ميخندم

 آنقدر ميخندم تا غم از روي رود

***

 

سفردوم

سلام

سفردومم بالاخره فرارسید و من رفتم شیرازومسعود رو دیدم

سفر عالی بود اگر چه نشد طبق برنامه پیش بریم و بیشتر با

هم  بمونیم اما همون مدت کم هم غنیمت بود و خوش گذشت.

 

مسعود با تمام وجودم دوستت دارم

تومثل اب دریا میمونی هرچه بیشتر

 

می نوشم بیشتر تشنت میشم

 

مي كشمت

کاش

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

                                      انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل كکرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ...

                             از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

اخه عصر اهنه عشق ديگه پيدا نمي شه

خيلي ساده پا گذاشتي توي قاب اين نگاه

اومدي زندگيمو رنگ بزني رنگ سياه

خيلي وقته که ديگه قرارامون يادت مي ره

غزلاي نا سروده توي سينم مي ميره

خيلي وقته که ديگه با خاطره سر مي کنم

گلاي شقايق و با کينه پر پر مي کنم

ديگه تو خونه ي دل هيشکي هويدا نمي شه

اخه عصر اهنه عشق ديگه پيدا نمي شه

خيلي وقته چشامو دوختي به انتهاي راه

من شدم پلنگ قصه ات تو شدي شبيه ماه

خيلي وقته رد پام رو ماسه ها تنها مي رن

ديگه مرغ عشقا هم توي قفس زود مي ميرن

خيلي وقته که پشيموني خودم خوب مي دونم

ولي من تنها ديگه تا اخر خط مي مونم

خسته ام .......................

خسته خسته ام ... از زمانه

                 از صدايه گريه هاي بي بهانه

                           خسته خسته ام...از عبور لحظه ها

           از لحظه هاي بي تپيش بي ترانه

                        خسته خسته ام... از فراق و انتظار

                                                 از سکوت هر شب کنج خانه

                                                  خسته خسته ام...از شنيدن قصه هاي عاشقانه

                                      ازدلدادگيهاي صادقانه و روياهاي کودکانه

             خسته خسته ام...از عشقي که شد همبستر کينه هاي ابلهانه

 

شعر لری فهمیدنش راحته یه کم توجه کن  

بار اله سی کی بهارونت ایاهه
ای گلها باوینه سی کی ایدراهه
ندونوم سی چه منه
ای همه مردم
بخت مو چی شوگاره
چینو سیاهه

*****

یه شویی تا سحر هی اینوشتم

و حال و روزگارو سرنوشتم

یه شو اومم و عشقت بنویسم

مو او شو ننوشتم ایبرشتم

*****

چی ترنج چشمه بلقش نار آرند ایخمت

چی چویل دشت خرسی چی عسل بند ایخمت

چی تفنگ دال برنو کوگ مازی چاسخار

چی کباب گوشت پازن بند شولیز ایخمت

*****

ولم کردی گریوسهم و دینت

دل خینی و ره بهسم و دینت

نه ورگشتی کنی پشت سرت سیل

که چندی پا پتی بهسم و دینت

*****

یکینه ایخوم و نیخوم دیر وم وابو

نه وش سیرم نه ایخوم سیرم و ابو

مو حتی راضی ویبویم بمیرم

اما نیخوم که و دلگیرم و ابو

*****

از اول تقصیر تو بی دل و تو بهسم

تو بت سنگین دلی و مو بت پرستم

*****

نی چطوری وت بگم قلبم و دینم تی تنه

یه روزی خمه ایکشم دلیل خینم تی تنه

*****

 ندونم, سي چه, چي نو دلوم واهام, دي ساز نياره

شو و روز, آخي, ايخو سرم چي نو, بازي دراره

خوم برم ديه, برم برم والا, ايچو نواسم

زندگوني چينو, سي مو ديه, والا فاده نداره

کوگ تارازه, آخي بگوين والا, چينو نناله

کوگ تارازه, آخي بگوين والا, چينو نناله

مو دلم, کم طاقته, والا, نه چي هرساله

کوگه تارازه, آخي بگوين والا, چينو نخونه

مو دلم آخي, کم طاقته, جلدي, گره بهونه

کوگه تارازه, آخي, بگوين والا, چينو نخونه

مو دلم, آخي, کم طاقته, جلدي, گره بهونه