خشته شدم

خسته ام  از این همه نبودن ها ، از این همه بودن های بی معنا . دلگیرم از تمام خواستن ها و نشدن ها .

نمیدانم کجایم؟ و بدون داشتن خواسته هایم چگونه باید زندگی کنم ؟ بسان کویری شدم از فرط تشنگی که چیزی جز شن و خارهایی که جراحتشان مغز ادم را می سوزاند نیستم . گاه به دریا می مانم و گاه به همان کویر نزدیکم . وقتی دریاییم طوفانی ام و وقتی کویرم هیچ ارزشی در خود نمیبینم .

خدایا !! تو بگو چگونه حس ناب بودن را می توان حس کرد . تو بیا و بگو چطور می شود این زندگی را از کلیشه ها رهاند و جور دیگر بود . قدمی بردار و زبانی بگشا تازندگیم را از رکود . از این کدورت از این سردی نجات بخشی .

بار خدایا : این روزها شب می شوند و شبها دوباره با سپیده جایشان را عوض می کنندومن هنوز به فکر نوری از سوی توام . هر چه می خواهم با این کلمات نا چیز بگویمت چه هستی و من چگونه یارای گفتن نه به زبان و چشم و دل من است و نه به این قلم ، هر چه فکر میکنم می گویم شاید نشود شایدمن لایق نیستم ولی ای خوب آن قدرت لایزال و آن بی انتهای رحمت پس به کجا می رود ؟

آه ............

گاهی چقدر نبون ، نیندیشیدن بهتر است .چه کنم که دوست دارم باشم و به تو بیندیشم . لیاقت ندارم که اندکی به تو نزدیک تر باشم و می خواهم نزد تو متفاوت تر از همه باشم و نزدیک تر به تو ، کاش بشود و من به امید آن روز می مانم تا .......

من شکستم

من شکستم تا تو را عاشق کنم                بعد من باران فقط اب است و بس

هر که بعد از من سراغت را گرفت              زشت یا زیبا فقط خواب است و بس

من که گفتم این بهار افسردنی است          من که گفتم این ژرستو مردنی است

من که گفتم ای دل بی بند و بار                 عشق یعنی رنج یعنی انتظار

آه عجب کاری به دستم داد دل                  هم شکست و هم شکستم داد دل

یک نفر آمد قرارم را گرفت                         برگ و بارو شاخسارم را گرفت

چهار فصل من بهار بود ، حیف                    باد پاییزی بهارم را گرفت

اعتباری داشتم در پیش عشق                  با نگاهی ، اعتبارم را گرفت

عشق یا چیزی شبیه عشق بود                آمد و دار و ندارم را گرفت

 

رنگ از رخسار گندم رفته است

دوستی از یاد مردم رفته است

 

ننگ دیگر بین مردم ننگ نیست

آیینه با آیینه یک رنگ نیست

حرفهای نگفته

 

هنوز حرفای نا گفته دارم گوش كن


تو ام این زهر تلخ نفرت و نوش كن


آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست 

همون بهتر بری مار هم فراموشکن

تو ابروی عاشقی رو پاک بردی 


دارم جدی می گم برای من مردی


چقدساده بودم كه باورت كردم


عزیزم بودی وخونم میخوردی


 تو که بریدی ودوختی وبهونه ساختی

 

اما بدون كه تو عاشقی باختی


عشقوچه ارزون مفت فروختی


باختی باختی


یاد میگرم از تو اینو كه برم به یك بهانه


اسم این كارو بذارم راه حل عاشقانه


توی اوج اشك عشقی یاد میگیرم كه بخندم 

هر کی سوخت و باخت مهم نیست 

مهم اینه من برندم 

از تو آینه ساخت بودم به چه سادگی شكستی


توی كارت مونده بودم اما ثابت كردی پستی


من به غصه وا نمیدم به تو بها نمیدم


تو فقط یه نقطه بودی من تورو صدا میدیدم

 

تو که بریدی و سوختی و باختی 

 

اما بدون که تو عاشقی رو باختی


عشق چه ارزون مفت فروختی باختی باختی