خیابان های شلوغ،شورو شوق خرید ، هفت سین های کنار خیابان ، ماهیای حبس شده تو ی کیسه

همه دست به دست هم داده اند تا تپش های قلب تو  تند تر بزنند

و فکر کنی راس راسی خبریه!

عیدتون مبارک

دلتون شاد

ولی عید تو مبارک نباشه و انشا الله سال بدی داشته باشی


باز هم باران

بازهم باران........

باران از جان این دل من چه میخواهی؟

بس است

اینهمه بر تن این جاده نکوب

دلم میترکد وقتی که باید شبهای تنهایی را با صدای باران

سر کنم

گفتن از تو برایم سخت است

هرکه بر در کوبید در دل گفتم تویی

وقتی دیدم اینبارهم تو نیستی دلم میگرفت

بغضم میترکید

بعدها گفتم شاید قرار است دیرتر بیایی

با یک قصه ی قشنگتر که قصه ی امدنت افسانه میشود

و برای جوانترها تعریف میکنند

که چه رویایی بود عشق ما و آمدن تو

اما همیشه میدانستم که میایی

شک نکردم

من به تو ایمان داشتم

شک و ایمان دو روی یک سکه است

من ایمان را انتخاب کرده بودم...

حال دیگر بس است

گفتم که دیگر نیا

امشب که صدای باران دلم را میسوزاند

و

بغضم را میترکاند تو نیستی

دیگر نمیخواهمت...

نیا...

صدای در می آید نکند تو باشی...

بودن

 

امروز روزی دیگر است،هر چند کوتاه و هنوز هم زندگی در رگهایم جریان دارد.این بودن را دوست می دارم،هرچند که مدتی است دچار سردرگمی درکوچه پس کوچه هایش هستم. من این نبض نا منظم زندگی را دوست میدارم و این حس لمس رگهای متورم که هر لحظه بودن را فریاد میزند.تحمل روزهای تاریک و شبهای تاریک تر سخت است و بودن در این روزهاسخت تر،اما من باید باشم،به خاطر آرزوهایی که چندی است از من دورتر وبه رویا و خیال نزدیک تر شده اند.باید باشم به خاطر پاسخ به قلبم که برایرهایی از غمها مدام خود را به قفس سینه ام می کوبد،باید باشم به خاطرمردی خسته که مدتهاست از چهره اش در قاب عکس کنج دیوار غم میبارد،چشمانش نور امید ندارند،بغضی پیر و از نفس افتاده در سینه دارد وتنش بوی دل زدگی از زندگی می دهد.در پی جستجویی تازه در انتظار صبح می مانم و هر بار بهانه ی دل خواسته هایی تازه را از زندگی می گیرم اما او در پاسخ فعل صبر را برایم صرف می کند.می خواهم با واژه ها دوست داشتن را هجی کنم و عشق را با بهار نوبر کنم و با هر نفسی که می کشم فریاد بزنم:         

ای زندگی،من آمدم،بودم،هستم و خواهم بود  

خوابتو دیدم نامرد

دیشب خوابتو دیدم بازم وای نمیدونم چرا من اینطوری گرفتار شدم که با اینکه ازت نفرت دارم بازم میخوای تو خوابم

هنوز حرفای نا گفته دارم گوش كن توام این زهر تلخ نفرت و نوش كن
آره تو راست میگی عشق بچه بازی نیست همون بهتر بری منو هم  فرامش كنی
توابروی عاشقی رو پاك بردی دارم جدی می گم برای من مردی از اون روزی که فهمیدم همه چیزت دروغ بود
چقدساده بودم كه باورت كردم عزیزم بودی و خونمو میخوردی تو كه بریدی ودوختی وبهونه ساختی  اما بدون كه تو عاشقی باختی و روی عاشق بودن و دوست داشتنو سیاه کردی
عشقوچه ارزون مفت فروختی به چی نمیدونم کاش حد اقل به چیزی فروخته باشی که لیاقتشو داشته باشه

                               باختی باختی

 توی اوج اشك عشقی یاد میگیرم كه بخندم هر كی سوخت وباخت مهم نیست
مهم اینه من برندم  اینو تو یاد من دادی وگرنه من اینطوری نبودم تو یادم دادی که مردارو گرگ ببینم ودیگه اعتماد نکنم حتی برا اونی که برام می میره اخه یه روزی تو بهم گفتی برام می میری و نمردی بلکه منو کشتی معنی مردن رو هم فهمیدم اخ کع چقدر ساده بودم   
از تو آینه ساخت بودم به چه سادگی شكستیش فکر میکردم بهترینی اما چه میدونستم تو گرگی توی كارت مونده بودم اما ثابت كردی پستی خیلی پستی
دلم برا خودم می سوزه که باورت کرد م تو فقط یه نقطه بودی من تورو صدا میدیدم برا خودم یه تکیه گاه می دیدم دیونه هستم تو اینو فهمیده بودی  برات همه چیزمو میدادم اما تو فقط نمیدونم فقط چی میخواستی که من ندادم


ازت متنفرم مسعود

راستی یادم رفت بگم  روزای اول اشنایمون بود و من نتونستم بنویسم که عشق من اشناییمون مبارک اخه تو دیگه نبودی اخه تو رفتی اخه تو که دیگه عشق من نبودی خدا میدونه کجا دل یکی دیگه رو به بازی گرفتی خدا میدونه که کی رو گول زدی نمیدونم به من فکر میکنی یا نه اما من همیشه به فکرتم همیشه یادتم که چرا دل به کسی دادم که براش ارزشی نداشتم چرا تو رو توی زندگیم قبول کردم چزا شدی همه کسم و نخواستی بشم یارت اصلا چرا رفتی چرا چرا چرا ؟؟؟

بیشتراز نبودنت ندونستن اینکه چرا رفتی داره آزارم میده اخه من چکار کردم که فکر کردی برات خوب نیستم که گفتی لایق تو نیستم 

چرا ؟


بی مطلب نشدم اما دلم نوشتن نمیخواد

سال گذشته هر لحظه از تو بیشتر دور شدم ! دورتر و دورتر  هر قدر ایمان ناچیزم و از دست دادم بیشتر بد آوردم .

امشب یاد اون آدمی افتادم که با ایمان به تو رفت توی کوره داغ و آتیش شعله ور و حتی گوشه لباسشم نسوخت .

چرا مــی دونم اگه غیرممکن ترین ها رو هم با ایمان به تو انجام بدم موفق میشم  ، اما قدرت و شجاعت این ایمان رو ندارم ؟!

چرا می دونم اگه باشی همه چی درست میشه ، اما اون وقتی که باید ؛ یادم میره که هستی ؟!

ازین هیچی که وجودم و با همه وجودش گرفته

                                        .:::::: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجــاتم بــده:

پست جدیدم

گونه هایم گر گرفته است .

خسته نیستم . می خواهم تنها بمانم . در را آهسته ببندید .

شبی خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم . انگار که تعبیر تمام رفتن ها بازگشت

به زاد روز شقایق است .

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد.

حالا دیگر از هر نگاه نا درست و طعنه تاریک نمی ترسم .

حالا دیگر از هجوم نا به هنگام لکنت و گریه نمی ترسم .

به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند.

باران که باز بیاید می ماند آسمان و خواب و خاطره ای . یا حرفی میان گفت و لطف

آدمی با سکوت.

خدا حافظ .... خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها ... خدا حافظ عزیز ب

حالا دیدار ما به نمی دانمان کجای فراموشی . دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه بادا باد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.

یادت نرود گلم به جای من از صمیم همین زندگی سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس

دیگر سفارشی نیست .

تنها جان تو جان پرندگان پر بسته ای که دیماه به ایوان خانه می آیند.

                                                            خداحافظ

************

اما نشد که تو را از پشت دیوار بلند تنهاییم بیابم
من هر روز برای آدم هایی می خوانم
که هنوز مرا از پشت شیشه نگاهم دیدار نکردند
من عاشقانه دیدار تو را جستم
ودر انتها چیزی جز مفهومی پوچ نیافتم
من روبه روی خیابان تکرار آدم هایی را عشق ورزیدم
که حضور مرا بخاطر نگاه کودکانه ام نادیده گرفتند
آدم هایی که چه صمیمانه به من گفتند
که در این خیابان عشق من بن بست است
خواستم دیدار تو راه فراری باشد
خواستم خواستن من گریز گاهی باشد
گریزی از روی نا گزیری...
و انسان چه پوچ می شود وقتی می گریزد
سقوطم از عشق نیست
سقوطم از گریز نیست
سقوطم از طرد شدن نیست
سقوط من همه از ترس است
و چه سرد بود وقتی فهمیدم هنوز من ترسم
ترس از گم شدنها
ترس از هیاهوی آدم هایی که
هرگز تو را این چنین پاک نخواهند نگریست
با من کمی مهربان باش.....همین

********

هنوز پیراهنی برای تن مجروحم ندوخته ام

چشمانم حضور تو را ؛ کم دارد

من گرمترین پیراهنم را به زمستان بخشیدم

تو خورشید را به دندان گرفته ای

من زمستان را بر دوش

من تمام غرورم را وام داده ام

برای شکستن کافی بود به سنگ سلام کنم