گونه هایم گر گرفته است .

خسته نیستم . می خواهم تنها بمانم . در را آهسته ببندید .

شبی خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم . انگار که تعبیر تمام رفتن ها بازگشت

به زاد روز شقایق است .

حالا دیگر از ندانستن شمال و جنوب جهان بغضم نمی گیرد.

حالا دیگر از هر نگاه نا درست و طعنه تاریک نمی ترسم .

حالا دیگر از هجوم نا به هنگام لکنت و گریه نمی ترسم .

به خدا پروانه ها پیش از آنکه پیر شوند میمیرند.

باران که باز بیاید می ماند آسمان و خواب و خاطره ای . یا حرفی میان گفت و لطف

آدمی با سکوت.

خدا حافظ .... خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها ... خدا حافظ عزیز ب

حالا دیدار ما به نمی دانمان کجای فراموشی . دیدار ما اصلا به همان حوالی هرچه بادا باد

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.

یادت نرود گلم به جای من از صمیم همین زندگی سرا روی چشم به راه ماندگان مرا ببوس

دیگر سفارشی نیست .

تنها جان تو جان پرندگان پر بسته ای که دیماه به ایوان خانه می آیند.

                                                            خداحافظ

************

اما نشد که تو را از پشت دیوار بلند تنهاییم بیابم
من هر روز برای آدم هایی می خوانم
که هنوز مرا از پشت شیشه نگاهم دیدار نکردند
من عاشقانه دیدار تو را جستم
ودر انتها چیزی جز مفهومی پوچ نیافتم
من روبه روی خیابان تکرار آدم هایی را عشق ورزیدم
که حضور مرا بخاطر نگاه کودکانه ام نادیده گرفتند
آدم هایی که چه صمیمانه به من گفتند
که در این خیابان عشق من بن بست است
خواستم دیدار تو راه فراری باشد
خواستم خواستن من گریز گاهی باشد
گریزی از روی نا گزیری...
و انسان چه پوچ می شود وقتی می گریزد
سقوطم از عشق نیست
سقوطم از گریز نیست
سقوطم از طرد شدن نیست
سقوط من همه از ترس است
و چه سرد بود وقتی فهمیدم هنوز من ترسم
ترس از گم شدنها
ترس از هیاهوی آدم هایی که
هرگز تو را این چنین پاک نخواهند نگریست
با من کمی مهربان باش.....همین

********

هنوز پیراهنی برای تن مجروحم ندوخته ام

چشمانم حضور تو را ؛ کم دارد

من گرمترین پیراهنم را به زمستان بخشیدم

تو خورشید را به دندان گرفته ای

من زمستان را بر دوش

من تمام غرورم را وام داده ام

برای شکستن کافی بود به سنگ سلام کنم