خدایا

سلام  میخوام خاطرات این سفر رو هم بنویسم هر چند کوتاه بود هر چند نتونستم باهاش زیاد بمونم روز چهارشنبه راهی شدیم به طرف شیراز برا دیدنش دلم می لرزیدداشتم برا دیدنش سکته میکردم اخه قرار بود بعد ۶ ماه دوباره ببینمش راه برام زیاد شده بود و جاده هم لج کرده بود و تموم نمیشد رسیدیم اومد دنبالمون اخ داشتم می میردم هوا سرد بود اما سراپام غرق عرق هیجان بود با گوشی باهاش حرف میزدم اومد دنبالم وایساد نمیدونی داشتم میمردم نمیدونم چطوری بهش سلام کردم و توی ماشین کنارش نشستم وقتی دستمو گرفت چیزی نمونده بود قلبم از حرکت بایسته اما سعی کردم خودمو حفظ کنم و چیزی بروز ندم اما فکر نمیکنم که موفق بوده باشم .

خاله و شوهرشو بردیم توی مهمانپذیر  و من بامسعود رفتم توی چادر شام تهیه کردیم ولی من نتونستم بخورم اخه هنوز هیجان داشتم مسعود هم یه کم خورد میوه خوردیم و رفتیم توی چادر خودمون و دوستاش هم توی چادر خودشون بودند درست مثل زن و شوهر ها با هم بودیم کنار هم دراز کشیدیم و حرف میزدیم تا اینکه بارون گرفت نمیدونم چرا بغض آسمون یه مرتبه شکست . بارون رو سر سری گرفتیم و گفتیم بند میاد اما بند که نیومد هیچ  شدید تر هم شد مسعود شده بود مدیر پروژه و دائم یا سقف چادر رو ایزوگام میکرد(با پلاستیک و بطری نوشابه و هر وسیله دیگه ای )  یا آبها رو از کف چادر خشک میکرد منم مهندس ناظر بودم و می گفتم چکار کنه یه وقتهایی هم من کارگر مسعود می شدم و با دستمال آبها رو خشک میکردم تمام چادر را با دستمال خشک میکردم و میومدم بشینم آب میومد پایین. خلاصه مسعود گفت فایده نداره بریم توی ماشین بخوابیم صندلی های ماشین رو خوابوند و پتو روی صندلی ها پهن کردیم و رفتیم توی ماشین پاهامون توی صندوق عقب بود و سرمون رو صندلی ولی نمی شد تکون خورد اونطوری اگه می موندیم خشک می شدیم تا صبح دوستای مسعود هم روی صندلی های جلو بودندقرار شدکه بریم دنبال یه مهمانپذیری – هتلی – مسافر خونه ای بگردیم ساعت 3 شب رفتیم توی خیابونها و دوست مسعود با چراغ قوه رفته بود دنبال هتل می گشت اونقدر خندیدیم که از چشامون اشک میومد خلاصه اینکه هتل هم گیرمون نیومد و برگشتیم به چادرا .

مسعود گفت شما دو تا پتو به ما بدید و دو تا بالش تا ما بریم توی چادر بخوابیم اونا هم قبول کردند و رفتیم اول پتوی مسعود رو که خیس بود انداختیم بعد یه پتوی دیگه انداختیم و سومی هم یه پتوی خشک بود انداختیم  مسعود گفت بیا دورمون سد بزنیم و سد زدیم و دیگه آب نیومد و نمیدونم کی اما توی بغل مسعود خوابم برد اون شب تا صبح توی بغل هم خوابیدیم و سرما رو حس نکردیم اما پای مسعود درد اومده بود خودش میگفت که پلاتینها رطوبت بهشون رسیده و درد گرفته الهی قربون اون پات برم من که درد گرفته بود . صبح من زودتر بیدار شدم هر وقت پیش مسعود هستم زود از خواب بیدار میشم نمی دونم چرا و نمی زارم مسعود هم بخوابه مسعود بیدار نمی شد وسایل تو چادر رو جمع کردم و لباس پوشیدم و کفشهامو پوشیدم و کنار مسعود نشستم و غر زدم تا اونم بیدار شد احمد بهم زنگ زد که امشب ساعت 8 میاد دنبالم هیچ راهی نبود بجز برگشتن داشتم از غصه می مردم چرا باید به این زودی مسعودو ترک میکردم من که هنوز مسعودو سیر ندیده بودم و باید بر می گشتم ما 24 ساعت هم پیش هم نبودیم توی ماشین نشستم و مسعود رفت صبحانه و چای خورد برا منم آورد ولی چون می خواستم ازش دور شم میل نداشتم و نخوردم اومد پیشم وسایل رو جمع کردیم وخداحافظی کردیم  رفتیم دنبال خاله دستم درد داشت خیلی اذیتم می کرد ولی چون نمی خواستم  مسعود اذیت شه هیچی نگفتم و رفتیم ترمینال بلیط گرفتیم و ساعت  11 باید از عشقم جدا می شدم توی ترمینال چند تا عکس گرفتیم و مسعودو بوسیدم و رفتم توی ماشین مسعود هم همرام اومد تو ماشین نشست تا ماشین راه افتاد پشت شیشه نگاهش کردم توی چشمای هم زل زدیم  با خودم گفتم بخدا عاشقانه مسعود رو دوست دارم چرا خدا نمیخواد با هم باشیم و خوشبخت ماشین راه افتاد و ما از هم جدا شدیم . مسعود راهی شد طرف کیش و من اومدم خونه قرار بود مسعود بیاد پیش من توی شهر ما ولی پدر دوستش فوت شد و برگشتن خونه اینقدر ناراحت شدم که بازم دستم درد گرفت و رگ گردنم خشک شد از ناراحتی تا ساعت 3 توی رختخواب گریه میکردم ولی چه فایده اون دیگه بر گشته بود و منم دوباره تنها شدم خدا میدونه برا اینکه بیاد شهرمون چه نقشه ها کشیده بودم و میخواستم همه جا ببرمش و کل شهرمونو بهش نشون بدم می خواستم کاری کنم که این سفرش بهترین سفری باشه که رفته بود اما خدا بازم با من لج کرد و نخواست مسعود بیاد پیشم ولی بازم شکر که حد اقل چند ساعتی با هم بودیم و خوش گذشت ...  

سفر خوبی بود ای کاش خدا اجازه میداد که مسعود بیاد پیش من و خوشیمون رو کاملتر میکرد .   

شانسم کجا بود