آری، من اینجایم،همیشه،آنقدر که انگار هرگز نرفته باشم...با تو ام!با تو سخن ها می گویم، 

و تو ...

نمی شنوی!؟ نه پیامی، نه کلامی... نه سلامی حتی؟

چرا گاهی انتظار داری او که نزدیک است-یا بوده است بداند بر تو چه می گذرد...
نمی داند!
نمی شود!
نمی خواهد!

امشب
برای درک دردی که در قلبم است، نا کافیست حواس پنج گانه ی همه ی بشریت،
مگر ...
تمام احساس تو !

بیشتر مردم خودخواه و خودپرستند، تو اما آنها را ببخش.
اگر صمیمی و مهربان باشی، تو را به انگیزه های دیگر متهم می کنند، تو اما صمیمی و مهربان بمان
.
اگر شریف و صادق باشی فریبت می دهند، تو اما هنوز هم شریف و صادق بمان
.
آنچه سالها ساخته ای را یکشبه ویران می کنند، تو اما باز هم بیافرین و بساز
.
هر چه امروز خوبی کنی، فردا فراموش می کنند، تو اما همواره خوبی کن
.
اگر بهترین پاره های جانت را به جهان ببخشی، هرگز کافی نیفتد، تو اما بهترین پاره های جانت را ببخش
...