با این همه دشت دلتنگی به کجا آواره شوم؟ آخر وقتی تونیستی انگارهمه با هم قهرند و پنجره ها به رویم بسته می شوند.  نمی دانی چقدرسخت است ندیدنت نمیدانم چرا هنوز به نبودنت . نداشتنت . و هر گز ندیدنت عادت نکرده ام. با اینکه نیستی چرا هنوز باور نکرده ام که تو را هر گز کنار خودم نخواهم دید . شابد زیادی دلخوشم و شاد هم زیادی به تو ایمان دارم نمیدانم این خریت است یا عشق که از سوی تو روح و جسم مرا عذاب می دهد .

تو میدانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چشمانم سیاهی می رود نفسم به شماره می افتد چقدر روزهای نبودنت دیرمی گذرد  هر روز که می گذرد نبودنت بیشتر از دیروز عذابم می دهد کاش این همه بی وفا نبودی چه سخت است نبودن مهربانی ات هر چند به دروغ نثارم می کردی چه تلخ است لحظه های بی توبودن که من باور کرده بودم تو منی و من تو . امشب بازبیدارم امشب دوباره به عکست خیره شده ام و به تو می گوییم چه کردم آخر باور سخت نبودنت تاوان کدامین گناه من است که خداوند اینگونه مجازاتم میکند  امشب تاصبح نگاه عکست می کنم  توچقدرآرامی و من چه اندازه بی تاب دلم می خواهدهمیشه از این آرامش .آرامش بگیرم نمی دانی دستام برای لمس دستهای مهربانت چقدر بی تابند .

مسعود من . نمیدانم چرا هنوز وقتی میخواهم نامت را بر زبان بیاورم می گویم من . نفس من . عمر من .عشق من . مسعود من . نمیدانم در تو چه بود که من اینگونه گرفتارت شدم خوشحالم که خدا تو را بر سر راه من قرار داد که دیگر هیچ وقت به هیچ مردی اعتماد نکنم و ناراحتم که تو را فرستاد که من در خودم خرد شم

هرگز روز رفتنت را از یاد نخواهم بود ۲ فروردین ۱۳۸۸ بدترین روز سال رفتی که بر گردی آخرین نگاهت را که پر از امید به برگشت بود و لبانت را که می گفت نرگس جان بر می گردم را . من هنوز مات و مبهوت آن کلمات زیبا و آن نگاه معصومت هستم

یه بار دیگر از تو می پرسم مسعود من . عشق من . عمر من .نفس من چرا  مگر من چه کرده بودم

چرا ؟