بی تو امشب باز یک گوشه نشستم در خیالم آمدم پیش تو و گفتم که خستم از همه چیز و همه کس به تو گفتم های های گریه کردم زار زار ناله کردم گفتم اینجا غصه دارم هیچکس را هم ندارم از همه چیز و همه کس من گسستم با همین دستهای بستم مثل اینکه کودک هستم از تو پرسیدم تو میدانی که هستم؟ تو به من خندیدی و گفتی که باز هم در این دنیای زیبا چشم بر خوبیها بستم

 بيا پيشم عشق من

شامگاهان

با ياد تو در بستر اشک

سر به بالين تمنا دارم

مي درخشد مهتاب بر خوشه اشک

بغض هم راه گلويم بسته

خفقاني است در اين تاريکي

پس چرا نيست موذن که صلايي بدهد

تا که من دست دعا بردارم

 برای آمدن دلدارم

دعایی بکنم

دوستت دارم مسعودم

عاشقونه مي نويسم برات از بي كسيم

خبري ميدم برات از قصه هاي دلواپسيم

چشم من به چه شوقي به هواي تو بارونيه

تپش قلب من فقط به ياد تو موندنيه