گفته بودي
دلتنگي هايم را با قاصدك ها قسمت كنم تا به گوش تو برسانند.
مي گفتي قاصدكها گوش شنوا دارند غم هايت را در گوششان زمزمه كن و به باد بسپار .
من اكنون صاحب دشتي قاصدكم.
اما مگر تو نمي دانستي قاصدكهاي خيس از اشك، مي ميرند
وطاقت دوری را ندارند

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو درياي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم