حکایتم کن
برای دستهایی که مرا جستند
و برای چشمهایی که مرا قطره قطره .......
و برای لبهایی که ترانه ام کردند و
بعد شاید مرثیه ای ...........
حکایتم کن به غروب رسیده ام .............
من از هجوم هجاهای عشق می ترسم
و امید بی ثمری خانه در دلم کرده
به دشت به باد به بیابان
به برگ برگ درختان ...........
به روح سبز بیابان ........
گر از کمند تو دل رفت
دو باره اورم ایمان ..........
که
عشق بیهوده است ............
+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 9:12 توسط نرگس
|