خاطرات شمال
سلام میخوام در مورد خاطرات قشنگمون برات حرف بزنم از اولش بگم که برای اولین بار دیدمت اون روز قشنگترین روز زندگی من بود خسته خیلی خسته راه طولانی را پیموده بودم به ترمینال رسیدم تو هم راه طولانی را پیموده بودی بهم زنگ زدی که رسیدیم توی ترمینال وقتی از دور دیدمت دلم لرزید وقتی نزدیک شدم به چشام نگاه نکردی سوار ماشین شدیم من خسته بودم اما توی دلم غوغایی بود بش زیبا رسیدیم من و تو تنها شدیم خدای من چه لحظاتی بود من وتو - با هم - تنها - یاد گرمی بوسه اولت هنوز تنم را گرم میکنه در آغوشت گرفتم خدایا چه تکیه گاه امنی ممنون که او را به من دادی سر بر شانه ات گذاشتم بار پروردگارا او میتواند جای پدرم را برایم پر کند که دیگر نگران نبودن شانه های پدر برای روزهای بیقراریم نباشم -نفسهایت وقتی به صورتم نزدیک شد فهمیدم کارم دیگر تمام شده من عاشقت شدم من حالا از ته دل دوستت دارم
آن شب لب دریا کنار تو نشستم روی ماسه های ساحل از همه چیز گفتیم از زندگی آینده از گذشته میدانی یکی از دلایلی که من عاشقت شدم صداقتی بود که در کلامت وجود داشت و من آن شب کنار دریا وقتی ماسه ها را توی آب میریختیم فهمیدم که دورنگی را باید به دریا ریخت و با تو صادق بود و همه چیز ر برایت به زبان آوردم و تو هم همچنین حالا دیگر میان ما حرف نگفته ای نبود
آن روز توی جنگل در جاده چقدر خوش گذشت تنفک بادی و قلیون و رفتیم آبشاری که آب نداشت اما هزاران حرف داشت ویه دنیا قشنگی که گفتنشون غیر ممکنه .
سفر را با تمام فشنگیهاش باید به اتمام میرسوندیم دلم من پرغمه از اینکه دیگه کنارت نیستم دیگه نمیتونم از نزدیک ببینمت و لمست کنم و گرمی نفسهایت رو حس کنم خدای من باید تمام اون قشنگیها به پایان میرسید دیگه مثل زن و شوهر ها به خرید نریم دیگه با هم غذا درست نکنیم دیگه تو چشمای هم زل نزنیم و به هم بگیم دوستت دارم دیگه باید دوباره به تلفن و چت و وبکم بسنده کنیم و همدیگه رو از دور داشته باشیم وای خدای من چه بد بود اون روز توی همون ترمینالی که همدیگه رو برای اولین بار دیده بودیم و از هم خجالت می کشیدیم اما از هم قایم میکردیم باید از هم جدا میشدیم اولش من به خنده گذروندم که غم منو تو نبینی و ناراحت نشی اما نشد در کنار تو نبودن را با خنده گذروندن غیر ممکن بود بالاخره اشکام جاری شد و هر چه تو دلم بود بیرون ریخت کنار اتوبوس کاش اون لحظه ها هرکز نیومده بودند باید میرفتم نمیتونستم دستمو از دست تو جدا کنم اما چاره ای نبود در آغوشم گرفتی مرا بوسیدی و قول دادی هر چه زودتر این فاصله ها تموم شه و تو رفتی و من تا از تهران بیرون رفتیم برای نبودن در کنار تو اشک میریختم کاش پیشت بودم الان که دارم مینویسم درد اون روز که از تو جدا شدم هنوز تو روحمه و اشکام دارن دوباره مثل اون روز صورتمو میشورن اما اشکم هم نمیتونه درد اون روز رو از دلم بشوره .
تموم شد مسافرت من و تو در کنار هم بودنمان تموم شد و من روز شماری میکنم که خدایا مسعود کی به قولش عمل میکند و این فاصله را از بین میبرد که امیدوارم خیلی زود باشه .
دوستت دارم مسعود من
تولدت مبارک انشاء الله سال دیگه با هم تولدتو جشن میگیریم