دوستت دارم

 

دلم گرفته و در غربتي گرفتارم

ميان ماندن و رفتن هنوز شك دارم

شبيه دفتر كهنه به كنج ديواري

كه خيس گشته تمامش به زير رگبارم

من از خودم ، همه كس ، از  شلوغي بسيار

از اين حرير سكوت شبانه بيرازم 

چگونه شعر بگويم ،چگونه شاد شوم

كه نيست واژه ي خوبي براي اشعارم

دلم گرفته و در اين هواي آلوه

براي پرسه زدن در خيال بيدارم

و بيت آخر من با سه نقطه باقي ماند

براي قافيه كردن چه چيز بگذارم