خدايا .....
خدايا تو به من نزديك هستى
طورى كه وقتى ازكينۀ دنيا و آدم هايش
به كنجى پناه ميبرم
اين زمزمۀ اسم توست كه به من آرامش مى دهد
ومن ازتو چقدردورم كه
گاهى صداى من را نميشنوى!!!
وقتى نگاه ميكنم...
مى بينم همه درد مى كشيم...
همه از بى تو بودن درد مى كشيم...
اين( تو) كيست كه مغلوب هيچ كس نمى شود؟
روحم كبوترى است كه سنگ ميخورد
درآسمان آواره مانده ام
ميخواهم درميان دل شوره هايم كمى فرود آيم
زخم هايم دل تنگ دل شوره هايم شده است
حسود نیستم
تمام این انسانها که می رقصند
تمام این انسانها
که ازشادی دیوانه گشته اند
کمی ازاین صحنه دورتراشك ميريزند
اما نمی دانم
من چرا درهمین صحنۀ اندوه مانده ام؟
چقدر دلم تنگ است
چقدرمأيوسانه پلكهايم ، چشمهايم رامى بندد
چقدرناتوانم مثل شكست خورده ها
چقدردل تنگى ام بزرگ شده است
احساس ميكنم كسى مرا ازبالاى كوه بى نامى
به دره اى هول داده
چقدردرد كشيدم وقتى تنم
به صخره هاى نوك تيز برخورد كرد
دوباره بالاى كوه ايستاده ام
به پايين دره نگاه ميكنم
موجود كوچكى را مى بينم
كه درخون خودش غرق شده است!!
درد وقتى كه با من حرف ميزند خورد ميشود
آنقدرخرد كه نميتوانم ببينمش
شايد براى همين است كه ازدرد حرف ميزنم
هيچ رسالتى نمانده است
جزآنكه براى نيازمضحكش مترسكى شود با دستهاى باز
وكلاغان دركنارمرده اش به انتظار بنشينند
له شده ام!!!
چسبيده ام به زمينۀ سرد آسفالت جاده اى متروك
كه مسيرهيچ شهرى نيست
هنوزرد عاج لاستيك ماشين سنگينى كه
ازروى سينه ام گذشت درد ميكند
ازدستهايت بيرون پريده ام
اينك آنسوى دره ام
هنوزنميدانم آن پريدن به عمد بود
خودت يا كسى مرا هول داد؟
زمين مى لرزد
دلى برايم نمانده است
ميدانم آن خانه امن نيست
هراسانم
براى گنجينه هاى پرارزشى كه دردلم دارم
جايى نشانم بده
جايى نشانم بده
جايى نشانم بده