نبودن
و نبودنم نیز
بدین سان نیست بایدبود تا
تا صفور بودن بر من تحمیل شود
تا بودنم در هزاره ای خاطره مدفون می شود
باید رفت و رفت و رفت
و دور شد از هیاهوی زمان
در آغوش زمین
می روم تا در پس امدن دیروز و هنوز
حادثه ها را به خاطره پیوند زنم
و خاطره را با بودن یا
بودنم خاطره ای شود در انبوهی از خاطره ها
لعنت به تو
گاهی می ندیشم خبر مرگ مرا - گاهی می اندیشم خبر مرگ تو را
با تو چه کسی می گوید - با من چه کسی خواهد گفت
آن زمان که خبر مرگ مرا - آن زمان که خبر مرگ تو را
از کسی می شنوی - از کسی می شنوم
کاشکی روی تو را می دیدم - کاشکی تو مرا میدیدی
شانه بالا انداختنت را بی قید - شانه بالا انداختنم را بی قید
و تکان دادن دستت را - و تکان دادن دستم را با شوق
که مهم نیست زیاد - که مهم نیست خدا را شکر
عاقبت مرد . عجب - عاقبت مرد .به درک
افسوس ........... - کاشکه زودتر می مرد
نگید اینقدر سنگدل نباش واقعا از ته دلم دوست دارم بدبختی شو
ببینم دوست دارم خدا عزیزترین شو ازش بگیره که عزیزترینمو ازم گرفت .
دوست دارم توی قیامت چشم به چشمش بشم و ازش بپرسم
آخه چرا نامرد ..............