امروز وقتی وبلاگ رو باز کردم دلم حسابی گرفته بود برگشتم به روزهای قبل به خرداد ۱۳۸۷ روزهایی که این وبلاگ رو با تمام عشقم برا کسی که فکر میکردم همه کسمه درست کردم  روزهایی که تولد اون را با این هدیه شروع کردیم روزهایی که شادمانی تمام وجودمو گرفته بود و فکر میکردم خوشبخترینم اما نبودم یعنی قرار هم نبود که باشم . وقتی میون پستهای قدیمی می بینم که کنار هر مسعود یه من اضافه کردم به حماقتهای خودم میخندم و از ته دلم آه می کشم نمیدونی چقدر سخته یکی رو دوست داشته باشی و بهت بگه که منتظرم بمون بعد هم دیگه هرگز حتی صداشو نشنوی . وقتی خاطرات قشنگ شمال و شیراز و با هم بودنمون رو خوندم قلبم داشت از جا کنده می شد اما واقعا نمیدونم اون پیش خودش چه فکری میکنه اصلا به من و بودنم فکر میکنه اصلا توی ذ هنش خطور میکنه که من از عشق و محبت هیچی براش کم نزاشتم نمیدونم

 توی نظراتم برام یه نظر گذاشت داشتم از خوشحالی بال در می اوردم نمیدونم چرا من اینطوریم با یه حرف کوچیکش دیوانه می شدم و ذوق می کردم روزی که اینو دیدم از خوشحالی بهش زنگ زدم

چهارشنبه 13 شهریور1387 ساعت: 0:37 توسط:masood
doset daram narges jan man masoudaam azizam

یه روزی خدا یه طوری ازش جواب میخواد که من بی صبرانه منتظر اون روزم