نگاه خسته مرد جوان جستجوگرانه به دنبال عقربه های ساعت بود,عقربه ها به او نشان میدادند كه باید عجله كند و گرنه فرصت دیدار او را از دست میدهد.
با عجله لباسهای روغنی اش را از تن بیرون آورد و لباسهایی را كه صبح با وسواس انتخاب كرده بود را به تن كرد دستش را كه هنوز از خیسی آب مرطوب بود را به سرش كشید و عطر مورد او را به اطراف گردن و لاله گوشش كشید,دستش را به درون جیبش برد و همزمان اخم هایش در هم رفت,با اینكه اصلا دلش نمیخواست ولی مجبور بود,سر به زیر به سمت اتاق صاحب كارش رفت و پس از در زدن منتظر صادر شدن اجازه ورود شد,صدای خشنی گفت بیا تو...) و او وارد شد برخلاف انتظارش وقتی كه درخواست مزدش را كرد صاحب كارش با خوشرویی مزدش را داد و گفت اگر كمه بگو بازم بدم) و او با صدایی كه انگار از ته چاه در می آید پاسخ داد نه,مرسی,كافیست) مرد خندید و گفت خلاصه گفتم یه موقع تعارف نكنی هر چی باشه ما از هفته دیگه فامیل میشیم) پسر جوان لب گزید و آرام خداحافظی كرد و از دفتر بیرون آمد آهش را همراه با نفس عمیقی بیرون داد و با لبخندی بر لب از گاراژ بیرون آمد حالا پول كافی داشت تا دینش را به او بدهد.

به سمت طلافروشی رفت و بعد وارد گل فروشی شد,مثل همیشه با وسواس شروع به انتخاب گل كرد نه..نه.. داوودی سفید بذار,زرد نمیخواهم,اركیده هم بذار.... بعد از اینكه این دست گل را آماده كردی یه دست گل دیگه هم برام درست كن كه توش فقط 20 شاخه گل نرگس باشه.
ساعتی بعد در میعادگاه بود,خبری از او نبود ولی میدانست میآید او هیچگاه بد قولی نمیكرد چشمانش را بست و پس از چند دقیقه با شنیدن صدای او باز كرد مثل همیشه زودتر از من آمدی) با لبخند روبرویش نشست و گفت خوب, بگو ببینم توی این یك هفته چیكار ها كردی؟) و مرد جوان شروع به صحبت كرد از همه چیز و همه كس.وقتی صحبتش به پایان رسید سرش را بالا گرفت و دید كه او همچنان وی را با لبخند نگاه میكند.
پس از لحظاتی كوتاه كه به سكوت گذشت او گفت از همه چیز و همه كس گفتی به غیر از نامزدت,فرشته. از اون هم برایم بگو) بعد با لحنی كه از آن رگه های حسادت آشكار بود پرسید خیلی خوشگله؟) مرد جوان در حالیكه سعی داشت چشمانش به چشمان گله مند او را نبیند زیر لب پاسخ داد بازم شروع كردی؟) و دوباره سكوت بینشان برقرار شد.

پس از چند لحظه سكوت به جای آن صدای نرم وملایم,صدایی خشن و بیرحم به گوش مرد جوان رسید آن چیزهایی را كه گفتم آوردی؟ مرد جوان با حركت سر پاسخ مثبت داد.
ـ: بده به من!
مرد جوان مطیعانه دسته گلهای نرگس را به او داد و بعد دستش را در جیبش فرو برد و وقتی بیرون آورد 5 سكه در دستانش بود. دستش را به طرف او گرفت و او با نفسی عمیق آنها را از دست مرد جوان گرفت و گفت این گلها و سكه ها مهریه ام بودند,گلها به دردم میخورند اما سكه ها را بگیر و ببر بده شیر خوار گاه).مرد جوان كه دیگر هیچ تلاشی برای پنهان كردن اشكهایش نداشت بی آنكه سر بلند كند گفت معنی دوست داشتنت این بود؟این عاقبت تمام اون قول و قرارات بود؟ تو كه میگفتی دوستم داری,عاشقمی,بدون من میمیری,پس چی شد؟به همین راحتی زیر تمام اون حرفات زدی؟ من كه بغیر از تو كسی را ندارم ,باشه حالا كه میخواهی من میرم و....
ـ آره تو باید بری,الان یه نفر هست كه چشم انتظارته,فرشته,یادت رفته؟اون دوست داره,برو و فراموشم كن و دیگه سراغم نیا).
وقتی مرد جوان سر بلند كرد تا پاسخ او را بدهد دید كه او رفته پس با تلخی تمام اجازه داد اشكهایش صورتش را پر كنند

دختر جوان كه در لباس عروسی زیبایی خاصی پیدا كرده بود با اضطراب به ساعت آرایشگاه نگاه كرد, داماد میبایست یك ساعت پیش دنبالش می آمد ولی هنوز از او خبری نبود,مادرش مثل اسپندی كه روی آتش ریخته باشندش مرتب بالا و پایین میكرد و زیر لب به آدم بدقول و وقت نشناس ناسزا میگفت.تا اینكه صدای زنگ در برخاست و عروس جوان با خوشحالی گفت آمد) ولی پس از دیدن چهره خشمگین پدرش با سستی روی صندلی نشست.مرد بی توجه به غر و لند های همسرش گفت پسره معلوم نیست كجا غیبش زده به خدا اگر پیداش كنم.... من چه میدونستم تو زرده ازهمه بچه های گاراژ سربه زیرتر بود.)
همسرش پرسید همه جا را سر زدید؟)
ـ آره خونشم رفتم فقط یه نامه پیدا كردم كه توش معذرت خواهی كرده بود و نوشته بود از اول هم راضی به این ازدواج نبوده تو رودربایستی با من قبول كرده بعد نوشته بود حلالم كنید چون دارم میرم پیش نرگس).
دختر جوان با شنیدن این حرف جیغ كوتاهی كشید و از حال رفت

مرد با نگرانی به سمت دكتر رفت و پرسید حالش چه طوره؟) دكتر در حالیكه به بیرون نگاه میكرد بی توجه به سوال مرد گفت چه سرما و یخبندانی تا به حال سابقه نداشته,شما میتوانید دخترتون را ببینید).
مرد با عجله به سمت اتاقی كه دخترش در آن بستری شده بود رفت,دختر با دیدن پدرش گریه را سرداد و با ناله گفت برید دنبالش)
ـ دنبال كی دخترم؟)
ـ فرهاد)
ـ دیگه اسم اون را نیار,الان معلوم نیست كه كجا با اون دختره,چی بود؟ نرگس داره خوش میگذرونه.)
دخترك با گریه گفت نرگس نامزدش بوده بابا)
ـ چی؟ تو از كجا میدونی؟)
ـ خودش گفت,همون روزای اول, ولی بابا نرگس 5 سال پیش توی یك تصادف مرده,زودباشید برید دنبالش, رفته سر خاك نرگس......)

و دو روز بعد جسد فرهاد را كه در اثر سرما و یخبندان بر سر مزار نرگس همان میعادگاه همیشگیشان با لبخندی بر لب جان داده بود در كنار نرگس به خاك سپردند