یه داستان
با عجله لباسهای روغنی اش را از تن بیرون آورد و لباسهایی را كه صبح با وسواس انتخاب كرده بود را به تن كرد دستش را كه هنوز از خیسی آب مرطوب بود را به سرش كشید و عطر مورد او را به اطراف گردن و لاله گوشش كشید,دستش را به درون جیبش برد و همزمان اخم هایش در هم رفت,با اینكه اصلا دلش نمیخواست ولی مجبور بود,سر به زیر به سمت اتاق صاحب كارش رفت و پس از در زدن منتظر صادر شدن اجازه ورود شد,صدای خشنی گفت
به سمت طلافروشی رفت و بعد وارد گل فروشی شد,مثل همیشه با وسواس شروع به انتخاب گل كرد
ساعتی بعد در میعادگاه بود,خبری از او نبود ولی میدانست میآید او هیچگاه بد قولی نمیكرد چشمانش را بست و پس از چند دقیقه با شنیدن صدای او باز كرد
پس از لحظاتی كوتاه كه به سكوت گذشت او گفت
پس از چند لحظه سكوت به جای آن صدای نرم وملایم,صدایی خشن و بیرحم به گوش
مرد جوان رسید
آن چیزهایی را كه گفتم آوردی؟ مرد جوان با حركت سر
پاسخ مثبت داد.
ـ: بده به من!
مرد جوان
مطیعانه دسته گلهای نرگس را به او داد و بعد دستش را در جیبش فرو برد و وقتی بیرون آورد 5 سكه در دستانش بود. دستش را
به طرف او گرفت و او با نفسی عمیق آنها را
از دست مرد جوان گرفت و گفت
این
گلها و سكه ها مهریه ام بودند,گلها به
دردم میخورند اما سكه ها را بگیر و ببر بده شیر خوار گاه).مرد
جوان كه دیگر هیچ تلاشی برای پنهان كردن اشكهایش نداشت بی آنكه سر بلند كند گفت
معنی
دوست داشتنت این بود؟این عاقبت تمام اون قول و قرارات
بود؟ تو كه میگفتی دوستم داری,عاشقمی,بدون من میمیری,پس چی شد؟به همین راحتی زیر تمام اون حرفات زدی؟ من كه بغیر از
تو كسی را ندارم ,باشه حالا كه میخواهی من
میرم و....
ـ
آره
تو باید بری,الان یه نفر هست كه چشم انتظارته,فرشته,یادت رفته؟اون دوست داره,برو و
فراموشم كن و دیگه سراغم نیا).
وقتی مرد جوان سر بلند كرد تا پاسخ او را
بدهد دید كه او رفته پس با تلخی تمام اجازه داد اشكهایش صورتش را پر كنند
|
دختر جوان
كه در لباس عروسی زیبایی خاصی پیدا كرده بود با اضطراب به ساعت آرایشگاه نگاه كرد, داماد میبایست یك ساعت پیش
دنبالش می آمد ولی هنوز از او خبری نبود,مادرش
مثل اسپندی كه روی آتش ریخته باشندش مرتب بالا و پایین میكرد
و زیر لب به آدم بدقول و وقت نشناس ناسزا میگفت.تا اینكه صدای زنگ در برخاست و عروس جوان با خوشحالی گفت
مرد با
نگرانی به سمت دكتر رفت و پرسید و دو روز بعد جسد فرهاد را كه در اثر سرما و یخبندان بر سر مزار نرگس همان میعادگاه همیشگیشان با لبخندی بر لب جان داده بود در كنار نرگس به خاك سپردند |