عبور تلخ
شبی از پشت یک تنهایی نمناک وبارانی , تورا با لهجه گل های نیلوفر صدا کردم.
تمام شب را برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بین گلهایی که
در تنهاییم رویید, جدا کردم.
وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
دلم حیران وسرگردان چشمانی است رویائی..
ومن برای دیدن زیبای آن چشم , تورادردشتی از تنهایی وحسرت رها کردم.
همین بود آخرین حرفت....؟
ومن بعد از عبور تلخ وغمگینت ...
حریم چشمهایم رابرروی اشکی از جنس غروب ساکن ونارنجی خورشید وا کردم.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:32 توسط نرگس
|