پنجره را بگشای ببین، خاک باران خورده چگونه ازته دل نفس می کشد ببین، غنچه نرگس چگونه نفس سبز خاک را منتشر می کند! در تنگنای بودن یا نبودن! به پنجره ایمان آورده ام! که پنجره، تمام بودن من است وقتی که در بیکران احساس نبودن آن را می گشایم و بی هیچ سیاستی انتشار آسمان را بر سلول های تشتنه ی خاک ادراک می کنم پنجره را بگشای ! ببین خاک باران خورده چگونه غنچه ی نرگس را مفتون فلسفه ی ابرکرده است؟

امروز دلم یهو هواتوکرد خاک بر سرم که هیچ وقت ادم نمیشم بازم دلتنگ کسی شدم که لیاقت دوست داشتن رو نداره بازم خاطرات قشنگی رو تو ذهنم مرور کردم که برا من زیبا بود و برا اون شاید هوس و شاید......