در این غروب در این لحظه  مرگ روز افتابی- در انتظار شبی دیگر به ساز دل گوش فرا میدهم و به صدا در می آورم نی لبک تنهایی را . با نبض اتشین در گلو-بریده بریده میگوییم که

                             کجایی ؟

تو نیستی و پاسخی برایم نیست و من فقط طنین صدا و هق هق هایم را در فضای خالی و سرد اتاقم می شنوم . چشمانم را که میبندم این جملات به ذهن آشفته ام سرک میکشند .

دیروز گذشت - امروز هم میگذرد در واپسین قدم های ساعت نگو :

دریغ - دریغ  بیا تا فردا را با هم بسازیم .

2r2ur90.jpg

اگر چشمان وفاداری با انسان اشک بریزد

زندگی به رنج کشیدنش می ارزد

مینویسم از تو و از موج یادی که می کوبد به ساحل بی قرار قلبم تادورها تو را به نام اشک هایم می شناسم و با لحن همیشگی گریه میخوانمت .

تو حس میشوی از ان سوی قلبم . از پشت حصارهای وجودم . نمیدانم تا کی به سینه بیاویزم گل خاطراتت را ؟

از کجا به دستهای تو برسم ؟

از کدام پنجره تو را ببینم ؟

از کدام هوا تو را نفس بکشم ؟

بگو به من بگو که صدای تو همان آواز لرزانی است که نام مرا می شناسد ؟

بگو که هنوز هم رنگ چشم های مرا روی شیشه پنجره قلبت نقاشی میکنی .

بگو که میدانی من از جنس تنهایی ام و کوچیده به سرزمین غریب به شهر دلتنگی صدایم کن .

بگو که هنوز هم برای منی .

28bv7mq.jpg

نامه اي به خدا ..................

با تمام درد دهايم ،‌در نيمه شبي رخوت انگيز به سراغت امده ام اي مهربانترين هر چند رنج هايم مجالي براي گفت و گو باقي نگذاشته اند . اما به ياد گذشته كه با ديدارت عظيم ترين رنجهايم را به فراموشي مي سپرد ،‌ تو را ميخوانم و همانند روزگار كودكي ديدگانم را به آسمان ميدوزم و انتظاري شيرين را تجربه ميكنم .

نميدانم به من گوش فرا خواهي داد و هميشه پذيرايي نجواهاي شبانه ام را خواهي بود يا نه . اما امده ام و باور دارم خواسته ام را خواهي خواست . ولي اين بار نميدانم از كجا اغاز كنم ؟  از دردهاي كهنه كه هزاران بار به آنان گوش داده اي يا غمي كه سحرگاه به من سلام كرد . ميدانم كه ميداني اما باز كودكانه برايت تكرار ميكنم اگر چه پاسخم را ندهي .

ليك بدان كرانه پهناور كبريايي ات تا هنگام بودنم ،‌ هر شب نگاه مرا خواهد يدي و ستارگان اسمانت ، هميشه پيغام هايم را به بارگاهت خواهد آورد . يادم باشد ان دم كه د انتهاي افق در انتظار نشسته ام ، ستاره خوشبختي در دستانم است . يادم باشد يك نفر ساده و بي صدا عبور ميكند و ناگه فاصله بين رابطه ها را پل ميزند. يادم باشد لحظاتي عشق جاريست و ما چون  موج هاي بي سرزمين خود را بر ساحل غم ها مي كوبيم و دوباره در خود گم مي شويم .

يادم باشد انم دم دردرياي بي كسي غرق مي شوم ، كودك جهان در آغوش احساس غنوده و من عاشقي را نياموخته ام يادم باشد

                            تو تنها كسي هستي كه ميماني .

 

161nx5f.jpg

 

ميخواهم از بزرگسالي انصراف دهم .....

اينجانب خانم     ن  . د    در كمال سلامت عقل  ميخواهم به انسان 7 ساله تبديل شوم . ميخواهم تمام دغدغه ام نداشتن عروسكي باشه كه با من حرف بزنه . ميخواهم روي پشت بام بروم و بادبادكم رو هوا كنم ميخواهم يادم باشه زير سقف اسمون و روي زمين بودن همان حالت يك پا در هواست ميخواهم باور كنم كه راستي چيه و باور داشته باشم دروغگو دشمن خداست . ميخواهم با يه تلنگر قهر كنم و اخمام رو به هم بزنم و با يه ابنبات چوبي و يا يك پفك دوباره اخمام رو باز كنم و گونه اوني رو كه قلبم رو شكست و با يه پفك دوباره چسبش زد رو ببوسم . ميخوام به آسمون نگاه كنم و فكر كنم كه روشنترين ستاره مال منه و با دوستام سر اينكه ستاره مال منه بحث كنم و استدلالا بيارم و در اخر موهاشو بكنم . ميخوام تمام انرژي خودمو توي كوچه زير تير چراغ برف هدر بدم و شب خسته به بالينم برم و بدون هيچ غصه اي معصومانه سر بر بالش بزارم و بخوابم . مي خوام يواشكي از كيف مامانم پول در بيارم و به بستني فروشي برم و فكر كنم به بزرگترين كافي شاپ شهر رفتم  و فرداش برا دوستام تعريف كنم كه كجا بودم و چي خوردم . ميخوام لواشكم رو دور انگشت اشاره بپيچم و براي عقده اي كردن دوستام هي به دهنم ببرم و در بيارم ميخوام لباس مامان رو پاره كنم  تا بتونم براي عروسكام لباس بدوزم ،‌تخت و بالش درست كنم ميخوام وقتي كار بدي كردم با دستهاي مادرم كتك بخورم و گريه كنم و مامانمو قسم بدم و بگم غلط كردم ديگه تكرار نميشه .

ميخوام از توي يخچال گوچه و سبزي و هر چي هست بردارم و توي باغ خونه و با دوستام بار بزارم و نپخته بخورم و شب از دل درد به خودم بپيچم . ميخوام براي خريد يه دونه انگشتر التماس كنم ميخوام گوشواره نويي كه خريدم به دوستام نشون بدم . و بگم ببين اينو تازه خريدم

ميخوام توي اوج باشم توي اسمون . ميخوام با ، بابايي به مدرسه برم و كنار دانش اموزاش بشينم و اونا به هواي اينكه من دختر معلمشون هستم احترامم كنن و برام پفك و لواشك بخرن . ميخوام حس دوست داشتنو از ته دلم احساس كنم چيزي كه فقط توي بچگي هست .

خيلي چيزاي ديگه هم ميخوام ولي نميشه ميخوام تمام چيزايي كه در دارم ببخشم حساب پس انداز ، طلا ، لباس ، هر چه كه دارم رو به هر كي ميخواد بدم و خودم دور از دغدغه و تشويش از بزرگسالي استفاء بدم و بشم  دختر 7 ساله بازيگوش .

 

                                ميخواهم بزرگ نباشم هرگز .