برات درد دل میکنم بابایی

سلام ديروز روز پدر بود و من مثل هميشه بي تو بودم تو نبودي كه به تو تبريك بگم . ديروز اومدم روي خاك و با تو حرف زدم اما بازم بي جواب بود . بازم من حرف زدم و تو شنيدي و هيچي نگفتي بابايي نبودنت  يعني به پوچي رسيدن . ديروز روي خاك دلم گرفت هر چه غصه داشتم ريختم بيرون و گريه كردم اونقدر گريه كردم كه سبك شدم عمه ميگفت تو كه بچه نيستي 24 سالته اما مگه من دل ندارم تا برات گریه میکنم ووقتی میگم دلم برات تنگ شده میگن تا الان باید به نبودنش عادت کرده باشی تا بهونه تو رو  میگیرم میگن مگه بچه ای اخه گناه من چیه که هر روز که میگذره بیشتر از قبل تو رو میخوام و بیشتر نبودنت رو حس میکنم و بیشتر بهت احتیاج دارم اره من بزرگ شدم اما این دلیل نمیشه که بودنت را فراموش کنم .

من هنوز همون دختر کوچلویی هستم که دوست دارم از سر و دوش بابام بالا برم اما از وقتی که درک کردم دوشی نبود که روش بازی کنم الان که به قول مردم بزرگ شدم و سنم به حدی رسیده که مستقل باشم بیشتر از هر وقت دیگه ای به تو محتاجم کاش میشد که میبودی ای ریشه زندگیم هر روز با خاطرات تو زنده ام هر چند خیلی خیلی کمرنگ هستند اما شاکرم که هستند لااقل دل خوش کنکی هستند که دل را به آنها خوش کنم در میان خاطراتم لبخند هایت را بیشتر از همه دوست دارم اخمهایت را که گاهی تنها برای ترساندن من در هم می پیچید اما همواره با لبخند بودند را هیچ گاه فراموش نمیکنم خدا میداند تا چه اندازه به تو محتاجم چقدر دلم میخواست بودی و در آغوشم میکشیدی و با دستان مهربانت نوازشم میکردی . کاش میبودی کاش میدیدی که با اینکه به قول مردم بزرگ شدم چطور بیشتر شبها تا صبح توی رختخواب برای نبودنت چگونه  زار میزنم و چطور نبودنت رو در جای جای خونه حس میکنم بابایی دیروز همه دخترا برای باباهاشون کادو خریدند اما من چی من مات و مبهوت بهشون نگاه میکردم تو که نبودی بازم مثل همیشه .

 

بابایی روزت مبارک دوستت دارم