فقط به خاطر تو

نیستی و باز خودمو بی تو تصور می کنم
جای خالی تو رو با گریه هام پر می کنم
نیستی و ثانیه ها زخم زبونم می زنند
تیر طعنه هاشون رو به استخونم می زنند

کاشکی هيچ وقت بزرگ نمی شدم
تا خيلی از چيز هارو نمی فهميدم
تا بدی ها و بدبختی ها رو نمی ديدم
کاشکی معنی دلتنگی رو نمی فهميدم
کاشکی بود و نبود هيچ کس واسم مهم نبود
کاشکی مثل اون موقع ها شبها تا سرمو ميزاشتم زمين راحت ميخوابيدم
خوابم ميبرد ديگه هر شب به يک چيز فکر نمی کردم
مثل ديونه ها خواب بلند نمی شدم از
کاشکی مثل بچه ها
مثل بچه ها که همه ميگن بچه هستش هيچی نمی فهمه
منم هيچی نمی فهميدم نمی ديدم و دوست نداشتم
مثل بچه ها با يه گريه کردن اروم ميشدم خوابم ميبرد وقتی هم که بيدار ميشدم
همه چی يادم رفته بود بازم ميخنديدم
چقدر بچه گی خوب بود ما خبر نداشتيم

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 20:9 توسط نرگس
|