مرداب
مرداب، بوسه بر لبهاي نيلوفر مي زند چرا که مي داند نيلوفر، تنها شريک بي کسي اوست و با تمامي زيبايي هايش، هر لحظه قصه ي عشق را در گوش مرداب، زمزمه مي کند و مرداب اگر هنوز زنده است، اميدش به نيلوفر است...
تو مرداب نيستي ! دريايي ... و من حتي سزاوار نبودم که نيلوفرت باشم .
من ماهي کوچکي بودم در اعماق دل درياييت و دريا، کي خبر از دل ماهي کوچکي چون من دارد
عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي عشق- عادتمان شود ...عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان گفتن ديگر، دليل عشق نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن .
... ولي اي دوست، تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ي عاشقانه ات راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 17:48 توسط نرگس
|