زندگي  بعدِ  تو  جبري ست  پر  از  آتش  و  آب

دلكم  كاسه يِ  صبري ست  پر  از  آتش  و  آب

ياد بودي  كه  من  از  عشقِ  تو  دارم ، اي  دوست !

قطعه ئي  قلب ،  نه ...  قبري ست  پر  از  آتش  و آب

ها .....  تعجب  نكني ، غرقه يِ  آب  و  عطشم

بر  سرم  سايه يِ  ابري ست  پر  از  آتش  و  آب

روزِ  اول  دلِ  آهو  صفتم  مي ناليد  :

در  نگاهش  دلِ  ببري ست  پر  از  آتش  و  آب

كم  غمي  نيست ، غمِ  عشق  غمِ  دوران هاست

و  چه  اندوهِ  ستبري ست ، پر  از  آتش  و  آب

باورم  نيست ، ولي  رفته ئي  و  ماندنِ  من

زندگي  كردنِ  جبري ست  پر  از  آتش  و  آب

****

نیمه شب بود و ، غمی تازه نفس ،
ره خوابم زد و ماندم بیدار ،
ریخت از پرتوی لرزنده شمع ،
سایه دسته گلی بر دیوار.

همه گل بود ، ولی روح نداشت!
سایه ای مضطرب و لرزان بود
چهره ای سرد و غم انگیز و سیاه
گویا مرده ی سرگردان بود!

شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه بر دیوار نماند
کس نپرسید : کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذرانید!

این منم خسته در این کلبه ی تنگ
جسم درمانده ام از روح جداست
من ، اگر سایه ی خویشم ، یا رب
روح آواره ی من کیست ، کجاست؟

 ***

وقتی که گریم میگیره
دلم میگه مبارکه
قدر اشکاتو بدون
هنوز چشات بی کلکه
وقتی که گریم میگیره
یه آسمون بارونیم
اما به کی بگم خدا ؟
من تو دلم زندونیم . . .